زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



سه شعر: گناه، فرشته‌ی چشمه‌ی سياه و ...

امیر امیری
amir.amir12345 [@] gmail [.] com
آثار ديگری از اين نويسنده


گناه

بر سپيد کاغذی
سياه کرده بود
آرزوهايش را
و نگاه‌اش
به ساعتی بود
که به دوش می‌کشيد
بار سنگين گناه آدم را



فرشته‌ی چشمه‌ی سياه

انگاری
در انتظار من بود!
تا دردهای نهفته‌یِ
فشرده‌شده‌اش را
در دالان بلند زمان
بدون مقدمه‌يی
در چشمان غبارگرفته‌ی من
جاری کند!
و من
تنها توان‌ام
قطره‌يی
بيش نبود؟



خداوند خنده‌اش را قورت می‌داد

و انسان نديده بود
آهی کشيد
و رود آرام گرفت
و پروانه از گل ترسيد
و خدا اشک ريخت
و فرهاد توبه کرد
و شيرين به تلخی گراييد
انگار پاييزی در کار نبود
و زمستان دروغی بيش نيست
و تابستان
نام و نشانی از هيچ فصلی در کار نداشت
و بهار هميشه
همين
و بهار من
و من همان
هميشه بهار!
و يک کوچه آن‌سوتر از قفس
خداوند
خنده‌اش را قورت می‌داد!

نسخه‌ی قابل چاپ   6 مرداد 1389    ||    (شعر فارسی)    ||    نظر خوانندگان ( 13 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


  • «صالح تسبیحی»  در تاریخ 7 مرداد 1389، ساعت 12:38:

    این شعرها در مرز های ابتذال، یعنی در افتادن به ورطه ی "جملات قصار" حرکت می کند.اگر بپذیریم هر چیزی ابتذال خودش را دارد، بیم این می رود که این تکرار مکررات، نویسنده ی شعر ها را در دام بسیار پهنی گرفتار کرده باشد که اکنون بر سر را شعر فارسی گسترده است: قصار گویی، نتیجه گیری. شعر نمی تواند دنبال نتیجه باشد. شعر نمی تواند پاسخ دد. شعر تنها در کلیات فکر و شعور حرکت می کند: طرح پرسش می کند و در خود تمام نمی شود. یعنی شعر باید در ذهن خواننده امتداد و بسط یابد. ماجرایی که این نوشته ها از آن خالی هستند...


  • «farvah»  در تاریخ 9 مرداد 1389، ساعت 13:35:


    در شعر سوم:
    این همه واو که بی دلیل شعر با آن آغاز می شود. که بگوید این قصه از میانه است؟ که این آغاز نیست؟ راحت ترین روش، به اشتباه، برای آنکه متنی شعر انگاشته شود.
    افعال «ندیده بود و کشید» ... تا «در کار نبود» و ناگهان «زمستان دروغی بیش نیست» ؟؟؟
    « و بهار همیشه / همین / و بهار من / و من همان / همیشه بهار» نمی خواهم بگویم شاعر خدای ناکرده نفهمیده چه می گوید. یا چه چیز را چه طور بگوید. یا اصلن حرفی برای گفتن دارد این شعر یا نه. اما در بهترین دیدی که می توان نسبت به این شعر پیدا کرد، بهتر نبود شاعر برای خواننده ، جوری می گفت که بفهمد این همه «و» و این همه «من» چرا ست و «همین» و «همان» اشاره به چه دارند؟؟
    «تابستان / نام و نشانی از هیچ فصلی در کار نداشت» انتخاب‌گر شعر چه نسبتی با شعر و چه نشانی از شعریت در این جمله ها و به‌خصوص جمله ی نقل شده دیده اند؟ کاش حداقل کلمه ی «در کار » نبود تا کمی دلمان خوش می ماند به اینکه نگارنده ی سطرها، با شعر که نه ، فقط کمی با نگاشتن آشناست.
    خدا در آغاز این شعر می گرید ، شاید به ندیدن انسان که ما نمی دانیم چه را ندیده. اما در پایان خنده ای را قورت می دهد، زمانی که به راستی چیزی برای خنده در شعر وجود ندارد. نه توبه ی فرهاد، نه تلخی شیرین و نه ترس پروانه از گل.
    ...
    متاسفم که به نام شعر، متنی به این شلختگی در برزخ دیده ام.


  • «farvah»  در تاریخ 9 مرداد 1389، ساعت 14:52:

    در شعر دوم:
    واژه‌ی «انگار» وزن دارد. شخصیت می دهد گاهی به جمله و گاهی به شعر. اما «انگاری» - به رسمی که در شعر به کار گرفته شده- بیش از لحن شعر خودمانی و عامیانه است.
    به فرض که پافشاری نگارنده را بر استفاده ی مسلسل وار و فاقد خلاقیت از مضاف ها و مضاف الیه ها و صفات بتوانیم بپذیریم ، اما واژه ای که کسره ی اضافه دارد، واژه ای که به کار برده شده تا الزامن کلمه ی دیگری بعد از خود داشته باشد : «نهفته ی» ، چرا سطرش تمام می شود و آویزان می ماند آن «ی» مکسوره، و می پرد به سطر پایینی برای ادامه ی جمله؟ چرا نثر را به ضرب دکمه های اینتر روی کیبورد، به عنوان شعر جا می زنیم؟ آیا شعر را کیبورد متولد می کند؟؟؟
    « و من ناتوان‌ام ...» تا آخر. اگر علامت سوال برداشته شود، چه ماهیتی از سوالی بودن جمله باقی می ماند؟ (نمی خواهم پیله کنم به محتوای شعر که بدون هیچ داده ای از خواننده جواب می خواهد برای نا توانی اش)
    انتخاب واژه برای نثر وقت گیر و سخت است و برای شعر نفس گیر. شاعر واژه ها را می تراشد برای بازگویی یک حس، یا اندیشه. گنجه ی پر ارزش کلمه ها و معانی اش را باز می کند، گنجه ای که گنجینه و ثروت شاعر است. و این شعر چه کم بضاعت و فقیر است از لحاظ واژه. چه کم مایه است از نظر ترکیب بندی و عبارت سازی. چقدر تکراری ست این تشبیهات: «دالان بلند زمان» و «چشمان غبارگرفته».


  • «farvah»  در تاریخ 9 مرداد 1389، ساعت 14:59:

    شعر اول:
    آیا تنها پس و پیش کردن افعال و ترکیب بندی ها می شود شعر؟ آیا اگر «را» را ببریم آخر جمله و آواره اش کنیم، اگر فعل را بیاوریم آغاز جمله و با چند واژه ترکیب‌های صفت و موصوفی بسازیم شعر گفته ایم - حتا اگر دقت نکنیم به آوای عبارت و سکته های پی در پی که به خواننده وارد می کند از سر بی سلیقگی- ؟
    ...
    برزخ قرار بود پله ای باشد برای بالا رفتن سطح سلیقه ی مخاطبان‌اش. اما انگار شیب پله های شعر تغییر جهت داده و به پایین می راند. 


  • «shahab mobasheri»  در تاریخ 13 مرداد 1389، ساعت 07:01:

    نظرات صالح و فروه مرا به بازخوانی اين شعرها به طور خاص و شعرهای ديگری در برزخ واداشت.
    از کلی‌گويی‌های صالح که بگذريم، فروه هر چند بررسی شعر به شعر می‌‌کند، اما باز فراتر از بر شمردن ايرادهايی که برخی‌شان می‌توانند سليقه‌يی و نه بنيادين محسوب شوند، ادبيات گزنده‌یی در پيش می‌گيرد که نيش تيزش به تن برزخ هم می‌کشد.
    من نه مدافع اين شعرها و به طور کلی شعر هستم نه مدافع برزخ، اما ...
    به همان سبک و سياق دوستان نظردهنده‌ی پيش می‌شود مصاديق خلاف گفتارشان جست و از ديگر زوايا به حرف زدن پرداخت، اما در اين رويه چه دردی دوا می‌شود؟ اين‌ نگاه غيرساختاری دست و پا را می‌بندد.
    از ديگر سو، مسلما جدا از وجود دبيری در کار نشر مجله‌يی هم‌چون برزخ، نمی‌دانم چرا تمام دليل وجودی برزخ پله‌یی می‌شود برای صعود سطح سليقه‌ی مخاطب؟ آيا صاحب اثر، نگارنده و آن کسی که دست به قلم دارد، نبايد فرصتی برای به چالش کشيده شدن داشته باشد؟ آیا نبايد کاری در عينيت واقعی فعلی‌اش به جراحی گذاشته شود در جای‌گاهی جدی؟ آیا همين که زمينه‌ی چنين بحثی مهيا می‌شود، گران‌قدر نيست؟ و همين طور بحث‌های مشابه ديگری که می‌توان رديف کرد مقابل آن «قرار بودی» که حرف از آن زده شده و البته من از آن خبری ندارم. (نه به عنوان دست‌اندرکار برزخ، که به عنوان مخاطب حتا. اگر چنين قراری هم باشد يک قرار نانوشته است. نيازی نيست آن را داد بزنيم و به رو بياوريم.)


  • «farvah»  در تاریخ 18 مرداد 1389، ساعت 14:43:

    جناب آقای مباشری، با احترام باید چند نکته را ذکر کنم.
    اول آنکه تا حالا فکر می کردم که مبنای نظردادن در وبلاگ‌ها و سایت‌ها در پای هر اثری، پسندیده و درست است که در مورد خود اثر باشد و نه در باره ی کامنت‌های بالایی و قبلی.
    دوم، وقتی باکس نظردهی در پای هر نوشته ای باز است، مخاطب قطعن نظر خود را بر اساس سلیقه ی شخصی، میزان دانش‌اش و آنچه می پسندد یا نه، می نویسد. شما به من بگویید آیا فقط صاحب نظران بزرگ، منتقدان ادبی برجسته و بزرگان ادب مجازند در سایت برزخ نظر دهند؟ بسیار واضح است که من ِ خواننده ی دست بر ادبیات نداشته هم سلیقه و نظری دارم با اندازه ها و ظرفیت های خودم. نمي دانم اجبار در پاسخ دادن به مخاطب از جانب مديران برزخ چه فايده اي به حال بهتر شدن آثار منتشره مي كند؟ اصلن چه نيازي هست مديران برزخ سبك حكومتي در پيش بگيرند و با پاسخ هاي دندان شكن پاي منتقد دلسوز را از پايگاه اينترنتي شان ببرند؟
    پرسیده اید چرا برزخ پله شود برای صعود سطح سلیقه ی مخاطب. چرا نشود؟ چرا آن موقعی که من در یادداشتی کوتاه نوشتم فروغ آنچنان بود و خزه اینچنان و حالا به هم پیوسته اند در برزخ که همراهشان شویم برای بهتر دیدن و خواندن و شنیدن و غیره، چرا آن زمان کسی آشفته نشد؟ چرا نوشته تقسیم شد میان چند ده نفر و همه خوشتان آمد؟
    از فرصت هایی گفته اید که باید در اختیار افرادی گذاشت که شرح داده اید. فضای مجازی دنیای بزرگی‌ست جناب مباشری. هر کسی می تواند وبلاگی بسازد و ترشحات قلمش را بچکاند بر آن - مثل خود من - و خودش را بیازماید در نوشتن.‌ بياييد تفاوت سايت و گروه گزينش كننده ي آن را با يك وبلاگ شخصي روشن كنيد. من به برزخ نمي آيم كه هر مطلبي را بخوانم. مي آيم كه نوشته ي خوب بخوانم و معتقدم توقعم به جاست!
    از قرار بودی که داخل گیومه گذاشته اید هم بگویم. من تنها و تنها با توجه به شعر ، يادداشتي گذاشتم و نیش نزده ام - که یادداشت‌های من لحنی صریح دارد.
    حاشيه ها و صحبت هاي مگو را نه مي‌دانم و نه اگر هم بدانم در آن ها دخالت مي كنم. حق خودم مي دانم كه نظر بدهم و حق بيشتر خودم مي دانم كه حقوقم در يك وبسايت رعايت شود
    اگر بنا بر بهتر شدن يك مقوله باشد پيشنهاد مي كنم جاي انتخاب لحن آمرانه ، شما هم نقد بنويسيد و قوت شعرها را بگوييد تا هم من چيزي ياد بگيريم و هم كار بهتر بشود.


  • «shahab mobasheri»  در تاریخ 18 مرداد 1389، ساعت 19:31:

    سلام فروه!
    به سياق خودت ابتدا از روی شماره شروع می‌کنم:

    يک - اين که فکر می‌کردی مبنای نظر دادن در وب‌لاگ‌ها و سايت‌ها اين است که در باره‌ی ديگر نظرها حرفی زده نشود، نمی‌دانم از کجا ناشی می‌شود. اين فکر عين اين است که مثلا در انجمنی يکی شعر بخواند. بعد يکی نظری بدهد و ديگری نظر اول را نقد کند که به طريق واسطه به خود متن و موضوع انجمن هم مرتبط می‌شود. آن وقت بياييم بگوييم آن نفر دوم حق نداشته نظر نفر اول را نقد کند.
    گذشته از اين مقايسه با دنيای واقعی، مدت‌هاست که دعوای چند و چون نظر دادن‌ها حل شده است. حتا در سيستم‌های مديريت محتوای تخصصی و پيش‌رفته‌تر اين امکان پيش‌بينی‌شده تا روی هر نظر پاسخ اختصاصی و کاملا مستقل از متن هم گذاشته شود که بگذريم. به نظر من، در هر حال، اين ديالوگی که بين منتقدان و نظردهنده‌گان متعدد شکل می‌گيرد به واسطه‌ی يک اثر که بستر را گسترده، زمينه‌ی هم‌انديشی خوب و مناسبی در جمعی که صدای هم را می‌شنوند، مهيا می‌‌کند. در غير اين‌صورت، اين فضا می‌شود انگار جايی که يک نفر متکلم ايستاده حرفی می‌زند و مخاطبان تنها می‌توانند با او سخن بگويند و صدای ديگران را نشنوند. اگر واقعا بنا باشد تا چنين داد و ستدی شکل نگيرد، می‌توان به نگارنده‌ی اثر نامه داد يا به گرداننده‌گان سايت يا انجمن جدا از مطلب نظر و پيش‌نهاد خود را ارسال کرد، که مسلما امر جداگانه‌يی‌ست از کامنت گذاشتن در يک محيط عمومی.

    دو - نمی‌دانم چه‌طور از نظر من استنباط شده که فقط متخصصان و کارشناسان حق نظر دادن دارند! جالب اين که به جز اشارات پايانی نظری که داده بودم، مشخصا و صراحتا از جای‌گاه مخاطب وارد بحث شده بودم. تنها وقتی زمانی از «قرار» در برزخ به ميان آمده، اشاره کردم به سابقه‌ی دست‌اندرکاری در آن. اصلا به فرض که من از جای‌گاه دست‌اندرکار برزخ وارد بحث شده باشم، بخش شعر هيچ دخلی به من ندارد مشخصا و فکر می‌کنم همه چيز بر مبنای يک سوء تفاهم باعث شده تا اين بخش از نظرت را بنويسی، مخصوصا اين که کار را بی‌جهت به سبک حکومتی و پا بريدن و پاسخ دندان‌شکن کشانده‌ای!

    و اما بعدتر، بدون شماره:

    حرف از سوابق فروغ و خزه و اميدواری‌ها زده‌ای و اين که آن وقت مايه‌يی برای پريشانی پيش نيامده و اتفاقا بسياری هم پسنديده‌اند و حالا چرا طور ديگری شده. گذشته از اين که قياس مع الفارقی‌ست که آن‌جا حرف از کليت يک برنامه است و اين‌جا بحث پرداختن به يک مصداق در ميان بوده که از آن - به نظرم - به نادرستی راه به کل برزخ کشيده (بدون قصد دفاع از هيچ چيز و صرفا برای تبيين موضوع). اگر چنين مشی‌يی را من هم بر گزينم می‌توانم بگويم همين مطلب را در فضاهای خبرخوان مختلف ديده‌ام که اتفاقا با استقبال سليقه‌ی مخاطبانی غير از من و تو واقع شده است. آیا اين ادعای من گرهی می‌گشايد؟ اگر آری، اين بخش از صحبت تو هم می‌تواند کمکی به پيش‌برد گفت‌وگويمان در حصول يک دست‌آورد مطلوب بکند.

    آن قسمتی که از حق مخاطب و وظيفه‌ی گروه انتخاب آثار صحبت کرده‌ای، من نمی‌دانم چه‌طور به اين نتيجه رسيده‌ای که آن‌چه اين‌جاست «هر مطلبی»‌ست؟
    من در جای‌گاه مخاطب الآن نشسته‌ام و می‌بينم که برخی از مطالب منتشره در برزخ را نمی‌پسندم، اما به اين نتيجه نمی‌رسم که اين‌ها از هيچ صافی‌يی برای انتشار نگذشته‌اند و يک‌هو و بی‌هوا نشسته‌اند بر اين جريده. حتا در سايت‌های ديگر هم وقتی با مطلبی که نمی‌پسندم روبه‌رو می‌شوم، می‌روم در سايت می‌گردم و ادب و آداب آن را در می‌آورم تا آن وقت بتوانم قضاوت کنم که مبنای انتشارش چه بوده. خلاصه اين که دست بالا، در مواجهه با مطالبی که نمی‌پسندم در هر سايتی که باشد چنين نتيجه‌هايی می‌توانم بگيرم و در پی‌اش اقدام کنم:
    - يا واقعا مطلب ضعيف است، در اندازه‌ی دانشی که من دارم و نقدی و دليلی ارائه می‌دهم در رد آن.
    - يا به اين ترديد می‌رسم که سليقه‌ی من و دست‌اندرکاران آن سايت با هم نمی‌خواند. گاه در يک مورد خاص و گاه در موارد متعدد و اگر به تواتر رسد، مشخصا دست از آن سايت و مراجعه به‌اش می‌کشم وقتی چيزی در آن نمی‌يابم که بپسندم. (مراقبت شود که اين جملات آمرانه نيستند که ديگران هم چنين کنند. تنها دارم منش خودم را توصيف می‌کنم.)
    - يا دچار سؤال می‌شود که چه بسا مطلب و موضوع را در نيافته‌ام و در چارچوب اطلاعاتی من تعريف نشده است. اگر زمينه‌ی علاقه‌مندی‌ام باشد، تحريک می‌شوم تا بياموزم‌اش اگر هم که نه، خوب، بی‌خيال‌اش می‌شوم.

    و يک واقعيت سهل و ممتنع می‌دانی چيست؟ «مطلب خوب»! مطلبی را من می‌پسندم و خوب می‌دانم، حالا يا صرفا شهودی يا تکنيکی. همان وقت مطمئنا کسی پيدا می‌شود که آن را رد می‌کند و نمی‌پسندد. نه شهودی با آن ارتباط برقرار می‌کند نه ارزش فنی در آن پيدا می‌کند. باز هم در جای‌گاه مخاطب، تأکيد می‌کنم که هميشه برای‌ام اين اتفاق جالب بوده که چه‌طور گاهی اوقات يک اثر اين همه تأثيرات متفاوتی در چند نفر بر می‌انگيزد و منجر به قضاوت‌های گوناگونی می‌شود.

    حرفی هم از صحبت‌های «مگو» در ميان نبوده. اتفاقا من هم گفته‌ام - در جايي که يک جمله رفته‌ام در جای‌گاه دست‌اندرکار برزخ و گفته‌ام که «من هم از آن خبر ندارم».

    آخر هم اين که من از همان اول نوشته‌ام گفته بودم که نمی‌خواهم به دفاع از چيزی برخيزم. من چه کاره‌ام که بخواهم آموزش‌گر باشم در موقعيت يک نظردهنده پای يک نوشته؟ من تنها «نقدِ نقد» کرده بودم و می‌پندارم کماکان که مانعی نداشته باشد اين کار که يک جور ديالوگ است و طبيعی‌ترين رفتار انسانی در يک محيط باز و عمومی.
    بعد هم غلط بکنم که لحن‌ام «آمرانه» باشد! (چه در جای‌گاه مخاطب چه در جای‌گاه دست‌اندرکار يک جايی) اگر نظر دادن‌ام چنان پنداشتی را سبب شده، عذرخواهی می‌کنم و درخواست می‌کنم همه‌ی جاهايی از نوشته‌ام را که چنان احساسی را سبب شده، در ذهن خود از يک صافی بگذرانيد و آمريت‌اش را بگيريد. :)


  • «هنگام»  در تاریخ 25 مرداد 1389، ساعت 02:42:

    شهاب مباشری در بخشی از پاسخ خود گفته است:"به همان سبک و سياق دوستان نظردهنده‌ی پيش می‌شود مصاديق خلاف گفتارشان جست و از ديگر زوايا به حرف زدن پرداخت، اما در اين رويه چه دردی دوا می‌شود؟ اين‌ نگاه غيرساختاری دست و پا را می‌بندد."
    این نگاه غیر ساختاری دست و پای ما را چگونه و چرا می بندد؟
    برای آنکه آنچه را که آقای تسبیحی شعر نمی داند و یا می داند، انتظاری ست که او از شعر دارد. و در این شعرها این انتظار بر آورده نشده است. اما در دنیای امروز نفی شیئ به طور کلی و قطعی برابر با این است که :آنچه من می اندیشم و می گویم درست است و غیر این نیست. و البته پذیرفته ایم که چنین نگرشی به مسائل غلط و باطل است.
    از نقاشی می خواهیم که عصبانیت را نقاشی کند. یکی چهره ای را می نگارد با گونه های بر امده و چشمان دریده.یکی دیگر خطوط درم برهمی می کشد با رنگهای تند و زننده. شاید برای خیلی ها در نگاه اول نقاشی چهره نماد درستی از عصبانیت باشد و شاید عده ای خطوط درهم و برهم نقاشی دوم را اصلن نقاشی به حساب نیاورند.
    این ها همه نه برای این است که درب نقد بسته است، خیر. بلکه نقد باید روشمند باشد. یعنی باید سبک داشته باشد. آنگاه من می گویم در سبک شعرهای نو، سفید، سیاه و یا هر چیز دیگر شعر شما نمی گنجد. اصول فنی و تکنیکی شعر سبک سیال را ندارد. و ...
    اینکه فروه انتظار دارد که مندرجات برزخ سببی برای افزایش سطح سلیقه ی مخاطب باشد انتظار به جا و مفیدی ست. شاید اگر تعداد نوشته های بی مخاطب و یا نوشته های مخاطب نپسند زیاد شد ، بهتر باشد به جای اینکه بگوییم :خوب بروند جای دیگر را بخوانند که خوششان می آید، فکری به حال هیات و داوران گزینش نوشته ها کرد.


  • «هنگام»  در تاریخ 25 مرداد 1389، ساعت 12:43:

    در مورد سه شعر آقای امیر امیری نیز ، به غیر از ایرادات تکنیکی که فروه وارد کرده و به جاست، اگر خوب توجه نماییم نوشتن این بریده ها به صورت افقی و به دنبال هم اثر بخشی بهتری دارد. یا به عبارتی می تواند به آن وجاهتی بیشتر بدهد.


  • «در همين حوالي»  در تاریخ 26 مرداد 1389، ساعت 16:45:

    بر سپيد کاغذی
    سياه کرده بود
    آرزوهايش را
    و نگاه‌اش
    به ساعتی بود
    که به دوش می‌کشيد
    بار سنگين گناه آدم را

    به شخصه اين كلمات را داراي بار شعري مي‌دانم. وجود تناقض بين سپيدي كاغذ و سياهي. سياه شدن آرزوها با زهم تناقض. و نگاهش را مي‌توان تا چند ثانيه ادامه داد.
    بر سپيدي كاغذ
    سياه كرده بود آرزوهايش را
    و نگاه‌اش

    آيا نگاه‌اش مي‌كرد؟ يا نگاهش را سياه كرده بود؟ و مي‌شود در شعر چند لحظه توقف كرد. و نگاه‌ش. به چشم‌هايش مي‌شود چشم دوخت.
    شعر وارد فاز ديگري مي‌شود.
    و نگاه‌اش
    به ساعتي بود

    موسيقي كلمات حفظ شده اند
    سين در خط اول
    سين در خط دوم
    ش در خط سوم
    شين در خط چهارم
    و سين در خط پنجم

    شاعر با آواي واژگان آشناست


    به نظر من اگر ((كه)) به خط قبل مي‌آمد بهتر بود.
    و نگاهش
    به ساعتي بود كه
    به دوش مي‌كشيد
    بار سنگين گناه آدم را

    وقتي ((كه)) به خط قبلي مي‌رود براي ساعت چند مفهوم ايجاد مي‌شود و براي چند خط بعد هم.
    چه كسي به دوش مي‌كشيد؟ آيا زمان به دوش مي‌كشيد يا كسي كاغذ را سياه كرده بود. يا كسي كه آرزوهايش سياه شده است؟

    پس مي‌بينيم كه در چند خط ساده هم مي‌توان به تامل پرداخت و اين كلمات را از جايي كه مي‌توانند انسان را به تامل وادارند ارزشمند مي‌دانم.


  • «در همين حوالي»  در تاریخ 28 مرداد 1389، ساعت 11:19:

    « و بهار همیشه / همین / و بهار من / و من همان / همیشه بهار»

    انسان نديده بود
    آهی کشيد
    و رود آرام گرفت
    و پروانه از گل ترسيد
    و خدا اشک ريخت
    و فرهاد توبه کرد
    و شيرين به تلخی گراييد
    انگار پاييزی در کار نبود
    و زمستان دروغی بيش نيست
    و تابستان
    نام و نشانی از هيچ فصلی در کار نداشت
    و بهار هميشه
    همين
    و بهار من
    و من همان
    هميشه بهار!
    و يک کوچه آن‌سوتر از قفس
    خداوند
    خنده‌اش را قورت می‌داد!

    خط اول كه يكي از خوانندگان به آن اشاره كرد معمايي را بري من گشود. همانطور كه گفتم دليل ارزشمندي اين شعر تاملي‌ست كه ايجاد مي‌كند. آن چند خط بي‌معنا چه مفهومي ارائه مي‌دهد با آن تقطيع‌هاي به ظاهرنا به جا. شايد شعر بتواند خوانشي دوباره در ما ايجاد كند. بياييد با محوريت خط 14 آغاز كنيم. مطمئنا شعر نياز به بيان قدرتمندانه‌تري دارد اما آيا معنا بايد از پيش ساخته مقابل ما باشد؟

    و بهار من، با دو "همين" و "همان" در دو طرف و "بهار هميشه" و "هميشه بهار"، يك هارموني ايجاد مي‌كند. براي اين‌كه هارموني را توضيح دهم بازسازي شعر در ذهن خودم را براي‌تان مي‌نويسم:

    بهار
    هم اين و
    هم آن من
    و بهار هميشه من
    و هميشه من
    نام و نشاني از هيچ فصلي در كار نداشت
    و يك كوچه آن‌سو تر از قفس
    خداوند

    نگاه كنيد. اگر شعررا اين‌گونه بخوانيد ساختار جديدي در ذهن شما نقش مي‌بندد. بعضي از نظريه پردازان دقيقا به اين كاركرد معتقدند شعر بيان مشخص رويداد نيست. اما چه ارتباطي با قسمت بالايي شعر پيدا مي‌كند؟ تابستان و زمستان و پاييز هر سه نفي مي‌شوند. شايد در اينجا شاعر به نام شخص معيني مثلا معشوقه‌اش اشاره كرده وگرنه ارزش قايل شدن براي بهار آن‌قدر نيست كه تمام فصل زيباي ديگر نفي شوند. به هر حال شاعر مي‌تواند هر جهاني كه خواست براي خودش خلق كند.

    انسان نديده بود در ابتداي شعر با خداوند پايان شعر وارد تبادل معنايي مي‌شود. باز هم تقارن وجود دارد.
    خدا و انسان در كنار هم، شايد هم مقابل هم
    و دو فعل مشابه:
    انسان آهي كشيد
    و خدا خنده‌اش را قورت داد. مطمئنا وجود آن‌همه "واو" آزاردهنده است. شايد شاعر دنبال يك سلسله توالي براي خلق جهان بوده كه آن‌همه " واو" را رديف كرده است. جهان شاعر، رود و پروانه و اشك و فرهاد و فصول هستند اما عدم كاركرد جديد از اين واژگان آنها را دستمالي مي‌كند. شايد اگر تركيبي يا معنايي جديد خلق شده بود اين‌قدر مورد انتقاد نبود.

    مي‌بينيد گاهي عدم درك معناي شعر شما را تا نفي آن پيش مي‌برد اما وقتي آن براي خودتان معنا مي‌‌سازيد اي بسا از خواندنش لذت هم ببريد. اما باز هم چيزهاي آزار دهنده در شعر تكرار واژگان است و عدم رعايت وسواس در انتخاب كلمات.


  • «حسین سلطانی»  در تاریخ 3 شهریور 1389، ساعت 15:23:

    متون بالا از نظر من شعر نیستند. آشفته کلماتی‌اند که ساختار طبیعی جمله‌سازی کتاب فارسی اول دبستان را نقض کرده‌اند و کمتر به چنین ترهاتی نوبل ادبیات می دهند.

    تعلیقات:

    (نقد ساختاری و سازنده) همان تملق است و افسون ریاکاری و تظاهر که به گوش خوش می‌آید.

    خوانندگان تریاک و شیره نیستند که خیال کسی را راحت بکنند و اگر این فتاوی آش کشک خاله -که اگر خوش دارید بخورید اگرنه تشریف ببرید- از ابواب جمعی برزخ صادر شده باشد به نام های (هنگام) که بهنگام نتواند گفتن و (در همین حوالی) که ای کاش باشد و سعادت دیدارش دست دهد؛ با ابریقی پر آب و دسته گلی گلایول نه تنها بر مزار بی‌نشان ادبیات ایران که بر گور روشنفکران و صاحب نظران و مردمان این دیار ویرانه‌ی بوم نشان باید گریست.


    خطاب (کور شو و دور شو) می فرمایید؟ المنه لله که کوریم و دوریم.

    مولانا قطب الدین شیرازی بر در مسجدی می گذشت. خادم را دید که سگی را بسته و می زند. گفت حیوان بیچاره را چرا می زنی؟ گفت در مسجد آمده است. مولانا گفت: سگ است و عقل ندارد از بی عقلی در مسجد می‌آید. ما که عقل داریم هیچ ما را در مسجد می بینید؟

    و من که باشم که آیین جد خودم را پایمال کنم؟

    پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
    ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم


  • «درهمين حوالي»  در تاریخ 14 شهریور 1389، ساعت 15:56:

    سوال اين است ما چه نيازي داريم تا تملق يك شاعر گمنام كه حتي او را نمي شناسيم بگوييم؟ هميشه مجله خزه و فروغ برايم ارزش داشته اند چون كساني را عنوان و تشويق كرده اند كه نه در قله ادبيات بلكه در راه رسيدن به قله هستند و كمتر اسم مشهوري در اين مجلات ديده ايم. گرچه در اغلب مجلات شعري ديگري هم صرفا نام مطرح است و شعرها بعضا همين كلماتي هستند كه از متون فارسي دبستان تعرض كرده اند و به خاطر نام شاهر كسي به دنبال نقد آن يا انتقاد از آن نيست.
    اشتباه ديگر همين برخورد غير كارشناسانه با شعر است. كساني كه در عمرشان حتي يك شعر هم نگفته اند هميشه درباره اين هنر نظر مي دهند. گاهي فكر مي كنم شعر هنر مظلوميست كه اين چنين مورد تاخت و تاز قرار گرفته است و خط بطلان بر تمام موجوديتش مي كشند. و به خاطر نوبل آن را قرباني مي كنند.
    سوال ديگرم اين است آيا همه شعرا از ابتدا بر قله ايستاده بودند؟ اولين كتاب هاي شعر بزرگترين شاعران اين كشور هم مملو از اراجيف است و ارزش ادبي چنداني فارغ از نام صاحب اثر ندارد.


    و در پايان در هر حال شعر هنر دشوار و در عين حال دم دستيست چون ابزار آم ارزان ترين چيزها يعني كلمات هستند و دفاع من از آن كلمات نه تملق بلكه بازكردن منظر ديگري براي قضاوت بود.

    باشد كه در نه درباره شعر بلكه در همه امورمان ديگران را با چوب قضاوت تند و تيز آلوده نكنيم.

















* لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



(نظردهی در برزخ آدابی دارد که رعایت نکردن آن‌ها به حذف نظر می‌انجامد. این آداب را در «این صفحه» بخوانید.)




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.