|
به سالن تأتر مولوی بروید برای وداع |
محمد عاقبتی
m.aghebati [@] leevtheatergroup [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
- مرثیه
شاید این نوشته از آخرین یادداشتها برای خداحافظی و واپسین یادنگاشت در لحظهی به حافظه سپردن یک میراث جمعی تأتری باشد. میراثی كه به زودی به خاطرهی بلندمدت و تاریخ كوتاهمدت ما خواهد پیوست، و ما، قاطعانه پذیرفتیم كه ناتوانیم. چون دوباره همه با هم نبودیم. تازه اگر همه حتا مقتدرانه هجوم میآوردیم برای ابراز نگرانی و ناامیدیمان، چه كسی ارزشی برای آن قائل بود؟ اصلاً، مدتی است كه آیا كاری از دست ما برمیآید؟ اصلاً مگر ما كی هستیم؟ جماعتی كه خاطرهها و رویاهایش را باد به سفر میبرد و تنها میتواند، ناكامیهایش را در طاقچههای خانهاش میان تلی آگهی و برنوشت، بایگانی كند.
ما جماعت تأتری هیچگاه دربرابر زایل شدن یک حق و محو یک عدالت، همچون سواری خندان و پیروز به چشم نیامدهایم. و شما مسئولین عزیز كه دستیازیدن به عاطفهی موجود در قلبهایتان رؤیا است، به ما ثابت كردید كه ریش سفید و چهرهی مضطرب یک هنرمند دیگر كارآیی ندارد. شما این واقعیت را به صورتمان نواختید كه قانون منفعتطلبانه و جانبدارانه و ضد فرهنگی شما از منطقها و آشفتگیهای جماعتی هنرمند تأتر مهمتر است.
خوشحالید؟ موفق شدید؟ حرفتان را به كرسی نشاندید؟ بر چه...؟ بر خاموشی چراغی كه بر خانهی خیل عظیمی روا بود؟ سفارش صندلی برای رستوران و سفره و نمكدان و بشقاب دادهاید برای كاربری جدید سالن؟ از لالهزار چراغهای رنگی خریدهاید؟ نامش را چه خواهید گذاشت، «سلف سرویس مولوی»؟ راضی شدید؟ هیچ كس صدایش درنیامد آخر، مذاكره و درخواست از مد افتاده است. اعتراض و نشست و نامهنگاری نخنما شده است. چه نقشهای برای صندلیهای تماشاگران خواهید كشید؟ با قابها و پوسترهای روی دیوار چه میكنید؟ رنگ سیاه را با چه رنگی از بین میبرید؟ بهای افسردگی را چگونه میپردازید؟ از همهی اینها مهمتر، خاطرات هنرمندان را كجا دفن میكنید؟ گذشته و هویت جماعت تأتری را چگونه دگرگون میكنید؟ با تصویر مستبدانه و سنگ شدهی بیست مأمور حراست، در ذهن ما چه میكنید؟ با آرم چینی قفل در سالن كه در ذهن ما حک شده خواهد ماند.
ریاست هنردوست و محترم دانشگاه تهران؛ شما هم یادگار و باقیالصالحات خود را برای ما جماعت تأتری بهجا گذاشتید، باقی گذار زمان.
و شما مدیریت محترم جهاد دانشگاهی، شما هم نتوانستید جلوی این ویرانگری را بگیرید؟ شما هم بمانید تا صبح دولتتان بدمد.
و شما مدیریت محترم تالار، چقدر بیوقت سكوت كردید و پنهان شدید از دیدهها. چقدر بیدلیل و غیرشفاف بودید.
شما ریاست محترم مركز هنرهای نمایشی، شما كه اغلب نه آب بیارید و نه كوزهشكن. شما درگیر خوردن ماستتان بودید. انگار این مسئله از حوزهی استحفاظی شما خارج است.
- پیشنهاد:
و اما شما دوستان هنرمندم، شما كه خوراکتان را از بیعدالتیها و زخمها بر فرهنگ این سرزمین دریافت میكنید، بدانید كه بیش از چند روز بیشتر برای ملاقات و تشییع سالن مولوی باقی نمانده. شما كه خاطرات اجراهای درخشان را در ذهن خود همراه دارید، آگاه باشید كه برای ملاقات آخر با سالن مولوی هنوز لختی زمان باقی است، مهم نیست چه اجرایی بر صحنه است و شما به تماشای چه نشستهاید. در پایان نمایش، هنگام تشویق گروه به در و دیوار این تماشاخانه نگاه كنید كه آخرین فرصت است، برای یادسپاری یک واقعهی تلخ.
جماعت تأتری از شما برای یك وداع و خاكسپاری دعوت میكند. ما كه نمیتوانستیم كاری كنیم و نكردیم. آنها هم كه میتوانستند كاری كنند، نكردند.
پس تنها میماند، ملاقات آخر و شام آخر در سالن مولوی. حتا برای ثبت تاریخی یک ناكامی و اجحاف هم كه شده، پیشنهاد میكنم، به دیدار سالن مولوی بشتابید.
برای واقعی بودن بیان این دیالوگ، هنگامی كه چندین سال دیگر با فرزند و یا نوه و یا دوست تازه از فرنگ برگشتهتان، و یا دانشجویانتان از خیابان 16 آذر گذر كردید و خواستید بگویید، «اینجا روزی یک تأتر سرپا بود؛ یک تأتر جوان، یك تأتر دانشجویی و خلاق»، این روزهای آخر سری به مولوی بزنید. هم اكنون این سالن جای خالی شما را در خود احساس میكند، و منتظر وداع با شماست.
و شما مسئولین رستگار و جاودانه، امیدوارم كه در كمتر از چند روز آینده چرخ روزگار طوری بچرخد، كه همه به این نوشتهی تلخ من بخندند و شما ثابت كرده باشید كه نگران فرهنگ و هنر هستید، كه این آرزوی همهی تأتریهاست.
در غیر اینصورت هنگامی كه از پنجرهی باز اتاقهایتان به محوطهی سبز جلوی سالن مولوی نظر میاندازید، و از دیدن ریخت میهمانان متین و موقر جشنهای مناسبتی بیدلیل، لذت میبرید، نفرین جماعت تأتری را كه در فضای تالار پخش شده نیز خواهید شنید، و چیزی پنهان درونتان را به درد خواهد آورد. اگر نفهمیدید این چیست و از كجاست، این یادداشت را به یاد آورید و این روزها را. برای آخرین بار به دوستانم سفارش میكنم به دیدار سالن مولوی بشتابید.

توضیح برزخ: این نوشته چندی پیش با اندکی جرح و تعدیل در روزنامهی شرق منتشر شده است و نویسنده، متن کامل آن را در اختیار برزخ قرار داده است.
5 مرداد 1389
||
(نمایش)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.









درود بر شما میخواستم این خبر رو از شما و به نام شما در وبلاگم بگذارم گفتم اطلاع بدم اگر راضی نبودید بگید تا بر دارم.
به وبلاگم سر بزنید نویسنده نیستم فقط مینویسم تئاتر رو 2 سالی میشه ول کردم یعنی ول کردندونم.
شاد زی