|
مارال |
آرمین مالکی
dasein68 [@] gmail [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
نسیم نوازشگر و ولرم خرداد از لای پنجره داخل میشد. برف سختجان نزدیک قلهها هم کم کم آب شده بود. شتک سبزی زده بود بر دامنههای خاکی رنگی که میرفتند تا زیر آفتاب تموز بریان شوند. از این منظرهی بیبدیل کوهستانی نمیتوانست چشم بردارد. نگاهاش از این قله تا آن قله، از این پناهگاه تا آن پناهگاه میدوید. کودک که بود بابا برایش نامها را گفته بود. با انگشت نقطهی نامعلومی را نشان میداد و خاطرهای میگفت از روزی سخت. گرم گرم و تفته یا سرد سرد و یخزده. مارال نامها را به یاد نسپرده بود. خود کوه را حس کرده بود. منظرهی قابشدهاش را در پنجرهی چهارفصل از بر بود. بابا گفته بود تو مارالای. مارال همین کوه. از وقتی آدمها تا آن بالاها هم خانه ساخته بودند این کوه، مارال که سهل است، روباه و شغال هم ندارد. این کوه کوه مارال شده بود. از کودکی گذشته بود و بیست و چند بهاری را کنار همین پنجره مزه کرده بود... بهار امسال اما طعم دیگری داشت...
تکه برف کوچکی نگاه سرگرداناش را ایستاند. هنوز هم مانده بود. نزدیک پیازچال یا سیاهسنگ یا نمیدانم کدام نقطهی مرتفع دیگر. خوشاش آمده بود از سرسختی این برف. تسلیم رسم روزگار نمیشد، حتا اگر بهاری بود. بابا سرسخت بود. تا آن بالاها رفته بود. مارال اما اهل کوه نبود. همین پایین مانده بود پیش آدمها. پیش آدمها ماندن سختتر است.
روی درگاهی سنگی خودش را جابهجا کرد. بعد از این که انداماش شکفته بود، به زور توی قاب این پنجره خودش را جا میداد. هادی به شوخی میگفت راستی که مارالای. اگر نه چشمهایت، پایینتنهات که حتماً مارال است. "آهو سرین" شنیدهای میگویند؟... پاهایش را بالا کشید. کف پایش را روی مرمر درگاهی فشار داد. سردی دلانگیزی بود، ولی انگار کافی نبود. هوا ولرم بود. مارال امروز داغ داغ بود. آتشبازیای دروناش برپا کرده بود. به زور دامناش را از زیر تناش بیرون کشید. سنگ مثل تکهبرفی از حرارت بدناش آب میشد. تمام شور عاشقیاش را بیرون میکشید... نمیشد. اصلاً چه بهتر. حس میکرد میتواند ببخشد. اضافهی این هیجان را به محیطاش برگرداند. به کوهستاناش. به پنجرهاش... مگر میشد اینها را بگذارد برود نمیدانم کجا...
مادر گفته بود نباید پشت پنجره آنطور بنشیند. همسایهها میبینند. تو هم که زمستان و تابستان توی این خانه نیمه لختای. اما آخر طبقهی بالا بود. بابا اخم کرده بود. نه. نمیبینند آن پایین. اصلاً کوچه از اینجا به زور معلوم است. آن طرفتر هم که باغ است و کوه. این پنجرهی بچگیهای من است. بابا هیچ نگفته بود. سرمای سنگ از کفلاش تا پهلوهایش بالا میخزید. بابا اخمهایش را باز نکرده بود. کلاً اخمو شده بود. از وقتی تن مارال شکفته بود لابد. اگر آن دورها برود میتواند هر چقدر میخواهد نیمه لخت پشت پنجره بنشیند، خیره شود به... خیره شود به چی؟
امسال تولدش که شد، به هادی هدیه داد. تولد تو است. به من هدیه میدهی؟! نه این هدیه فرق دارد. من عادت به هدیه گرفتن ندارم. عاشق بخشیدنام. هدیه دادن. پس این بار بالاخره میگذاری؟... اولین روز آتشبازیشان بود. خونی ندیدم. اصلاً چه بهتر. دوباره شروع نکن لطفاً. زن که نگرفتهای. امان از این روشنفکری شما پسرهای ایرانی! خودت که دیدی چقدر سخت بود اول. حالا نمیدانم چرا خون نیامد. مدلاش اینطوری است اصلاً دیگر. همیشه که خون نمیآید. هر کسی یک طوری است... خندید. گونههایش را به شیشهی پنجره فشار داد. قیافهی هادی را تصور میکرد. وارفته. ایستاده دم در راهپله، با کیسهی سیاه مشروب در دست، سر تا پا گلی... این طور نگاه نکن. دیشب داداشام مهمان داشت. تا قطرهی آخرش را خوردند. مجبور شدم همین الآن بروم بخرم. زیر این باران لعنتی کلی علافی. آخر سر هم این مادر... پایش را روی گاز گذاشت و شلپ... مستقیم هدایتاش کرده بود به حمام. خوب خودت را بشور. کار زیاد داری امروز... هی! تنهایی نخوری، صبر کن زود میآیم. شرشر آب آن سوی پنجره. گرگر آتش این سو.
به خصوص آن بارهای اول، هیجان خاصی داشت وقتی هادی به اتاقاش میآمد. از در که تو آمد، نگاهی کرد به میز آرایش و آینهی رویش. هزار قلم وسیلهی رنگبهرنگی که روی آن بود. کمی پایینتر کشوی نیمهباز لباسهای زیر (آه از دستپاچگی) و کمی بالاتر، تصویر مارال در آینه که با لبخندی منتظر او را از پشت میپایید. اتاق بوی دخترانگی میداد. بعد رفت ته اتاق کنار قفسهی عروسکها. دقیق نگاه میکرد. کنجکاو و کمی شگفتزده. با نوک انگشت یکی از چند ده عروسک کوچکی را که روی قفسه چیده بودند لمس میکرد. رویش را کمی برگرداند. طوری که آن طور مستقیم تخت را نگاه نکند. جمع کردن و اینطور منظم چیدن این همه عروسک حس و حالی میخواهد... مارال نگاهاش کرد. منظورم حوصله بود یعنی..
چهقدر ذوق میکرد هر وقت عمو چندتایی از این عروسکها را برایش میفرستاد. به خصوص سیمسونها را خیلی دوست داشت، یا ترولها... همه را دوست داشت. مادر نمیگذاشت عروسکها را به مدرسه ببرد. یک بار که برده بود بدخلقی راه انداخته بود. آن روز مادر را دوست نداشت. تنها با عروسکهایش خلوت میکرد. ده باره و سد باره آنها را روی قفسه میچید. یک بار به صف. یک بار زیگزاگ، بعضی وقتها هم روی دایره رو به همدیگر. یکی را هم میگذاشت وسط عمو زنجیرباف باشد... این عمو کجا بود که اینطور عروسکهای قشنگی داشت؟ یعنی او هم یک روز خواهد رفت؟ بابا گفته بود وقتی عروس بشود خواهد رفت. وقتی عروس بشود به شهر عروسکهایش میرود.
کوچک که بود دنیا برایش بزرگتر بود. پر از ناشناختهها، پر از انتظار. دستهایش که عروسکها را جابهجا میکرد، ذهناش آن دورها پرسه میزد. جایی بین سرزمین پریهای دریایی و آدمک مکدونالد که زنعمو برایش آورده بود... بالغ که شد این دنیا برایش تنگ شد. مثل شلوارهای جیناش، یا قاب پنجره که دیگر به سختی جایش میداد. هادی که با عروسکها ور میرفت، حس میکرد دنیای بستهی کودکیاش به روی دستها و نفسهایی تازه و غریب گشوده میشود. همان حس و حال که گفت بهتر بود انگار... تمام اثاثیهی اتاق پیلهای بود که در طول سالها بر گرد تنهاییاش تنیده بود. سالها پیله را عاشقانه دوست داشت، اما چند وقتی بود که داشت این تو خفه میشد. الیاف نرم ابریشمی به خشونت سیمهای خاردار شده بود. کنار قفسه آمد، هادی را از پشت در آغوش گرفت و به سمت بستر برد... کم کم نفسهایشان به شماره افتاد. یک لحظه مکث کرد. دور و بر اتاق را با لذتی ویرانگرانه نگریست. چشم در چشم هادی دوخت و با صدایی بلندتر از معمول گفت: بکن تو... ام!
کز کرده توی درگاهی، آنچنان محو تماشای تکه برف شده بود که حساب زمان از دستاش در رفت. حالت خلسهای بود بین رؤیا و واقعیت. شناور در تصویرها و خاطرههای دور و نزدیک. به خودش که آمد چیزی بین پاهایش میلرزید. دقت کرد تا بی آن که پایین بیفتد، گوشی همراهاش را بردارد. هادی که میرفت، همیشه گوشی را آنجا میگذاشت و منتظر میشد. شمارهاش افتاده بود.
الو... رسیدی؟ خب، تو راهرو که کسی نبود؟... نه آخر این همسایهی پایینی که میدانی... وای، چه روزی بود امروز. از آن موقع آمدهام بیحال افتادهام اینجا... خواب... نه... نمیدانم شاید هم خوابام برد... تو برگشتی سر کار؟ رئیسات چیزی نگفت؟... خب خب همیشه به مسافرت و خوشی باشد. اصلاً امیدوارم این دفعه از سفر برنگردد... بابا هنوز نیامده، یعنی فکر نمیکنم حالا حالاها بیاید... نه،مستی هنوز از سرم نپریده. ولی اتاق را جمع و جور کردم. توی شلخته هم که این خردههای چیپس را همه جا پخش کرده بودی... تقصیر من؟! من بودم پریدم گلات ملافه را کشیدم؟ (میخندد)... جمع کردم به هر حال، کار یک جاروبرقی بود. فحشات دادم جارو که میکردم به حال مستی... نه نه تو گل منای فحش بدی ندادم، همان که میدانی...
پاهایش را روی درگاهی دراز کرد. در میان صحبت به درخشش تیرهی ناخنهایش در پسزمینهی پریدهرنگ گوشت پاها خیره شده بود. با نوسانهای کوچکی پاهایش را تکان میداد. تک تک اعضای بدناش را هادی دوباره برایش کشف کرده بود.
تو هم همش به فکر چیزهای ظاهری هستی... آره میدانم. خودم هم از این لاک جدید خوشام میآید.... نه نه ولی دوست داشتم مرا به خاطر خودم دوست داشتی... خودم دیگر، نه یعنی چه میدانم تیپ و قیافه و این چیزها... آره میدانم سلیقهی خودم است... ببین خودت را به آن راه نزن میدانی چی میگویم... مثلاً اخلاق و رفتار و اینهای دیگر... سلیطه؟ من؟ اصلاً سلیطه همان مادرت...
پاترول سرمهای رنگی در پیچ کوچه ظاهر شد. مارال لحن صحبت را عوض کرد.
ببین این ماشین باباست... نه به این زودی انتظار نداشتم. عیبی ندارد. اتاق را مرتب کردم...
از درگاهی پایین پرید. پایش بد روی زمین آمد.
آخ... چیزی نبود نگران نشو... نه، فقط خودم... یعنی مسأله این بوی الکل است دیگر... الان میروم حمام. خانه که میآید خسته و کوفته است به قول خودش... زود میرود میخوابد... من برم دیگر... قربانات...
یکی دو تکه لباس از روی صندلی براشت و راهی حمام شد. لباسهایش را روی رادیاتور خاموش انداخت و رفت توی تشتک. پایش هنوز درد میکرد. باید زودتر آب را باز میکرد که بهانهای برای نشنیدن داشته باشد. با این وضع نمیشد جلو برود و سلام کند. صدای برنده و کشدار زنگ روی اعصاباش فشار آورد. آب را باز کرد. خیلی سرد. جریان آب مانند چنبرهی ماری به درون چاهک میرفت. شیر آب گرم را باز چرخاند. انگار فایدهای نداشت. تکه برف سرسخت در ذهناش چشمکی زد. عزماش را جزم کرد. پردهی حمام را کشید و دوش گرفت. چقدر سرد بود برف... تمام رویدادهای آن روز از جلوی چشماش گذشت...
مارال جان بابا... بابا جان... خانهای؟
صدای رگهدار بابا توی خانه میپیچید. مگر صدای حمام را نمیشنید؟... آب کم کم داشت نیمه جانی میگرفت. هنوز سرد بود. تقهای به در حمام زده شد.
حمامای بابا جان؟ آخ که چه گرم بود امروز. خسته و کوفته شدم. بابا جان، یک لحظه پردهی حمام را بکش، من میآیم دست و رویی بشویم.
میگوید پرده را کشیده است. بابا داخل میآید.
سردم است بابا. اگر میشود در را ببند. هوا به این گرمی! آخ که چقدر عرق ریختم امروز. سایهی بابا روی پردهی حمام در میان قطرههای جستوخیزکنان آب پدیدار شد. وای که چقدر گرمایی بود. مارال فکر میکرد شاید همان بالای کوه جایش بهتر است. اما حالا که سنی ازش گذشته...
بابا جان، پستچی یک پاکت بزرگ برایت آورده بود. از طرف مسعود است. میبینی چقدر خاطرت را میخواهد؟...
فکر میکرد که خوب شد پایش نشکست یا چه میدانم طوری نشد. اگر همانجا افتاده بود دردسر آن سرش پیدا نبود...
بابا مشت مشت آب به صورت میپاشد. سرفهای کشدار.
نمیدانی امروز چه ماجرایی داشتیم سر کار. این واحد مسکونی بالای دفتر که یادت هست؟ یک دختر کوچکتر دارند. همان زری چه میدانم لابد... امان از جوانهای این دوره زمانه... امروز یک پسره توی راهرو بود. انگار از خانهی آنها آمد بیرون. نمیدانم چی میگفتند و میخندیدند... مادرشان صبح رفته بود بیرون. آمده خانهی دختر تنها... استغفرالله... توی راهرو سینه به سینهی پسره شدم. نمیدانم موادی است، کراکی است چیست... دستام رفت یک کشیده بزنم زیر گوشاش... حیا و خجالت سرشان نمیشود...
مارال از زیر دوش کنار میآید تا صابون بردارد. بابا یادش میآید درست نیست زیاد توی حمام بماند. بیرون میرود و از پشت در ادامه میدهد.
خدا میداند که از وقتی تو و مسعود عقد کردید چقدر خوشحالام. پسر عمویت جوان درستیست. آن سر دنیا زحمت میکشد، از جان میگذارد، زندگی رؤیایی برایت درست میکند... این یک سال دانشگاهات هم که تمام بشود... دیگر دور دور شما جوانهاست...
ایشالله بابا ایشالله
بالاخره صدای قدمهای بابا را میشنود. انگار به سمت اتاق خواب میرود. مارال بیشترین وقتی را که میتواند صرف نظافت میکند. آرام از تشتک بیرون میآید. خودش را در آینه برانداز میکند. آثار خوشی امروز دور سینهها و روی پهلویش حک شده. باید یک هفته استخر را کنار بگذارد. آرایش پاک شده. پوست کش آمده، اما چه جوان و زیباست.
از حمام بیرون میآید. صدای خرخر بابا بلند است. پایش را تا اتاقاش دنبال خود میکشد. با یکی دو بار برس کشیدن و چند تا کلیپس موهایش را سرهمبندی میکند. میآید کنار پنجره. هر چه چشم میگرداند، اثری از تکه برف نیست. بغضاش میترکد.
تریسته، اردیبهشت 89
پینوشت:
تصویر داخل متن اثری است از Henri Matisse، نقاش فرانسوی
4 مرداد 1389
||
(داستان فارسی)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.








