|
نقدنوشتهيی بر کتاب «حاشيهيی بر مبانی داستان» اثر ابوتراب خسروی - بخش اول |
محمدهادی پورابراهیم
choor_m [@] yahoo [.] com آثار ديگری از اين نويسنده |
![]() |
در اين جستار تلاشام اين است که ضعف و قوت کتاب را در سامان خودش بررسی کنم و به جای ربط مشغوليات ذهنی تا ديروز خواندهام با محتويات کتاب، با فراموشی موقت آنها، به آنچه که تا قبل از اين خواندهام و آنها نيز مرا خواندهاند و حالا در يک جاهايی از ذهنام رسوب کردهاند، رجوع کنم. شايد که چيزی درخور برای بيان و وقتی خوش برای گذراندن بيابم، هر چند که میدانم اين فقط اميدیست واهی.
ابتدای سخن را با «ارواح شهرزاد» همداستان میشوم که اين گفت و گزارهها زمانی موفق خواهند بود که خوشآمدگويی و درودی شوند بر خلاقيت نويسندگانی که خواهند نوشت و انگيزه و نيرويی میشوند تا مخاطب حتا با نفی و نقض اينها، خود سخن و دستگاه روايت يا شناخت خويش را بسازد.* و اما قبل از برخاستن از آن و برساختن از اين، ذکر چند مطلب به نظر ضروری میرسد. اول اين که يکم، دوم آن که دوم و سوم آن که سوم!
و اما حرف يکم و اين که کتاب پيش رو، «حاشيهيی بر مبانی داستان» اثر ابوتراب خسروی، خواهناخواه بايد خود را مديون کتابهای پيش از خود بداند که آيا مديون ابراهيم يونسیست يا رضا براهنی مديون جمال ميرصادقیست يا رابرت اسکولز و يا يان ريد و امثالهم و اين بر ما پوشيده میماند مگر نويسنده خود زبان بگشايد. و آيا اين که کتاب پيش رو از آنها عبور کرده و خود ابزاریست برای عبور از خود، اين را بی آن که نويسنده زبان بگشايد بايد کشف کرد و کشف مديون زمان خواهد بود و من هنوز به فردا صبحی که میخواهم اين همين دستنوشتههايم را دوباره بخوانم و غلطی بيابم و نه اينی که حتا برسانمشان به دست شما اميدی ندارم و همين بیاميدیهاست که هر روز صبح دوبارهيی که يکباره بر میآيند و میخوانمشان، شادم میکنند.
دوم کلام اين که آيا مباحث طرحشده در کتاب پيش رو میتوانند برای رسيدن به مفهوم از سد تعريف گذر کنند يا نه؟ ابطالپذير هستند يا نه؟ ابطال نه به لحاظ معنا و مفهوم، که به لحاظ تعريف. منظورم از مفهوم در اين مقال، همان گفتاریست که در گذر از پيچ و خم زمان، تعريفاش را از دست میدهد و میماند از آن يک مفهوم که آن هم بدل میشود به يک کنش پايهگذار يا کنشی ماندگار، میماند از آن يک مفهوم و خود نقطهی آغازينی میشود برای ديگر تعاريف بعد از خود. فی المثل، زاويهی ديد: کسی که زاويهی ديد را برای اولين بار طرح میکند و يا به قول ابوتراب مبدع آن است نه فقط يک تعريف که يک مفهوم خلق کرده و آن را به يک کنش ماندگار و نه البته پايهگذار، تبديل میکند و از آن به بعد بحث در بارهی اين موضوع در میگيرد و حال چه آن تعريف اوليه را رد کنيم يا تأييد و يا تحت هر عنوان ديگری با آن رابطه برقرار کنيم، خواهناخواه تعريفی به دست دادهايم که مؤلفاش همان نفر اول خواهد بود.
و اما کلام سوم: کلام سوم اين است که چهگونه میتوان به سؤالهای طرحشده پاسخ داد. چهگونه ارتباطی با متن میتواند پاسخگوی اين سؤالها باشد؟ قبل از هر چيز میبايد با عبور از متن به موضوع و نظرگاه نويسنده دست يافت و اما برای عبور از متن به ناچار میبايد از چند سطح اوليه که خواهناخواه در مواجهه با متن با آن روبهرو میشويم عبور کنيم. به پندار اينجانب، مخاطب در مواجهه با هر متن تا رسيدن به موضوع و نظرگاه - مجموعا محتوا - برای برساختن متن نانوشتهی جادو مآب، میبايد از چند سطح ابتدايی عبور کند و شرط رسيدن به سطح بعدی عبور از سطح قبلیست. پنج سطحی که مخاطب در مواجهه با هر متن با آن روبهرو خواهد شد، اينهايند:
سطح اول: گراماتولوژی (ساختار نحوی و...)؛
سطح دوم: زبان و نحوهی برخورد با کلمه؛
سطح سوم: فرم (چهگونگی استفاده از تکنيک با توجه به ژانر)؛
سطح چهارم: موضوع (بهانهی ساخت جهانبينی و طرح نظرگاه)؛
سطح پنجم: نظرگاه.
در اين مبحث، برای روشمند کردن شيوهی بررسی و فراهم آوردن اجزاء و اشياء نقد، محتوا را به دو بخش لازم و ملزوم، با عنوان «موضوع» و «نظرگاه» تفکيک کردهام.
کتاب «حاشيهيی بر مبانی داستان» در فصلهای «شکل نوشت» و «خيال» دچار ايراد گراماتولوژی شده است و اين ايراد در فصل «خيال» شدت پيدا میکند و مخاطب خود را سه گام مانده به موضوع پنهان شده در پشت ديگر سطوح متوقف میکند. مثلا «همچنان که هيچ شیء خيالی يا حتا واژهيی معنادار وجود ندارد که مرتبط با واقعيت يا مصداقی از واقعيت نداشته باشد» (ص ۱۱) يا «چهگونگی بسط عناصر داستان اصرار نويسنده بر ايجاد شدت تأثير يعنی ايجاد حسی منتج به انديشه مورد نظر نويسندهی داستان خواهد بود» (ص ۱۸) يا «زاويهی ديد به مثابهی دستگاه مجازی زاويهی ديد، به تناسب (موضوع روايت) موقعيت و شخصيتی که میبايستی روايت را دراماتيزه (نمايشی) کند، طراحی میگردد» (ص ۵۲) يا در صفحهی ۹۷ قبل از پاراگراف اول. علاوه بر ضعف ساختار نوشتاری گزارهها، طولانی بودن پارهيی از جملات به ويژه در فصل «خيال»، موجبات سرگشتگی و فراموشی معنا را فراهم کردهاند. برای نمونه در صفحهی ده، جملهی بعد از «واحد میگردند» که حدودا ده سطر را به خودش اختصاص داده است. البته بلندی جملات به خودی خود نمیتواند به عنوان يک ضعف مطرح شود، چراکه اين مسأله به چهگونگی چيدمان گزارهها، نحوهی استفاده و ارتباط افعال، تکنيک، فرم و نهايتا به موضوع مطرحشده ارتباط پيدا میکند.
و اما زبان کتاب که مخاطب منوط به عبور از سطح گراماتولوژی با آن مواجه خواهد شد: ايرادی که در سطح زبان در مواجهه با کتاب پيش رو با آن روبهرو میشويم بيشتر به سه فصل ابتدايی کتاب مربوط میشود. گويا امر کتابت به خودی خود با شکلگيری کتاب، ضعف خود را بر طرف کرده است و اين يک نظر کارشناسانه محسوب نمیشود، چراکه چنين چيزی ميسر نمیشود. اين طور به نظر میرسد که کار تهيهی فصلهای مختلف کتاب در درازمدت صورت گرفته است، طوری که میتوان هر فصل را به دوران خاصی از زندگی مؤلف اختصاص داد. هنگامی که سه فصل ابتدايی کتاب را در سطح زبان بررسی میکنيم با ايراد زبانی مواجه میشويم. زبان در چند فصل ابتدايی هارمونی ندارد، همگن نيست و به همين خاطر مخاطب در خوانش و برداشت واحدهای نوشتاری ناهمگن با مشکل مواجه میشود. به عنوان مثال، استفاده از «ملهم» در همسايگی «پتانسيل» (ص۱۸)، «دراماتيزه» در مجاورت «مکتوب» (همان صفحه)، «پروسه» در کنار «مبتدا»، «منتج» ميان «دراماتيزه» و «مستتر» (ص۱۶) يا استفاده از ترکيبهای آرکاييک همچون «مفاصل اضافات» و «مُثلی» (ص۱۵). اين شيوهی برخورد و استفاده از واحدهای نوشتاری در توليد گزارهها و در نهايت متن، علاوه بر طبقهبندی کردن مخاطب، سرعت خوانش، برداشت و ادراک را کند و کندتر میکند. در بارهی سه فصل ابتدايی کتاب در کوتاهگزازهيی میتوان گفت که موضوع و نظرگاه - زاويهی ديد - مثل آبی، پشت سد گرامر و زبان انباشته شده است و بيم آن میرود که قربانی اين سد شوند و مخاطب تشنه تشنه باقی بماند. اگر بين متن گفتاری و متن نوشتاری وجه افتراقی قائل باشيم، شايد اين طور بتوان گفت که نثر کتاب دچار منطق گفتار شده است تا نوشتار.
در بحث فرم به نظر میرسد که فصل «ميزانسن» دچار ايراد شده است. از اين لحاظ که در اين فصل کمتر به موضوع ميزانسن پرداخته شده است و به جز يکی دو صفحهی انتها، موضوع آن بيشتر به ادبيت و ماهيت آن مربوط میشود تا ميزانسن. اگر در سطح ارزشی به لحاظ کيفيت بخواهيم فصلی را به عنوان معيار انتخاب کنيم، شايد فصلی بهتر از «پرسپکتيو» نباشد. شايد اين فصل معياری باشد برای تجديد نظر کتاب در چاپهای بعدی. البته اين بيشتر يک بحث سليقهيیست و انتخاب معيار احتياج به نظر کارشناسانه دارد.
و اما موضوع که طبق تعريف قراردادی اين مقال در سطح چهارم قرار دارد و برای فهم نظرگاه و ساخت محتوای متن بايد به آن توجه کنيم. کار ابوتراب خسروی در کتاب «حاشيهيی بر مبانی داستان» شايد به نوعی خلاصه شود به پاسخگويی سؤالهايی از قبيل متن چيست، ادبيات چيست، مؤلف کدام است، انديشه چه چيزیست و در نهايت اشياء و اجزاء داستانی به چه کار میآيند. به همين لحاظ، از ديگر کتب تأليف يا اقتباسشده مرتبط با داستاننويسی فاصله میگيرد. نبايد کتاب او را با ديگر کتب عناصر داستان مقايسه کنيم چراکه او بيشتر به مبانی و چهگونگی شکلگيری و نقطهی آغازين عناصر و اشياء داستانی پرداخته است تا به چهگونگی و نحوهی استفاده از آنها. هرچند که در همين مجال تنگ هم تا آنجا که ميسور بوده به اين مهم پرداخته است. داستان و داستاننويسی برای ابوتراب محملیست برای انديشيدن و خلق جهانهای موازی و در نهايت توليد ادبيات. موضوع اين کتاب صرفا بررسی عناصر تشکيلدهندهی داستان نيست و گاه که به اين مهم مشغول میشود آنها را نه در سطح که در عمق بررسی و کتابت میکند و همين امر او را وارد ديگر حوزههای ادبيات میکند.
موضوع اين کتاب، انسان و کنشیست به نام زندگی و روايت اين دو به واسطهی شخصيتها در فضای بُعددار و ژانری به نام داستان. و اين همه صغرا و کبرا فقط برای ايجاد و برقراری مفاهمه، آن هم به ميانجی گفتوگوست. ابوتراب معتقد است معادلی برای عواطف، احساسات، دردها، ملايمتها، و خوشیهای انسانی در واژهها پيدا نمیشود و اين همان بنيان ادبيات است برای بيان و توليد اين کمبود. به نظر بنده، دغدغهی ابوتراب در اين کتاب، جدا شدن از روايت تخت قصه و دست يافتن به روايتی بُعددار (زمان و مکان) و دارای پرسپکتيو است و اين مهم را ممکن نمیداند مگر با جزئینگری و عينيتبخشی. شايد به همين خاطر است که فرصت میجويد تا در هر بزنگاه به سراغ وجوه افتراق داستان و قصه برود، شايد که به مدد آن از پس تعريف داستان برآيد: «... قصه تنها درک و حافظهی شنوايی را فقط برای انتزاع و ايجاد و سپس القای مفاهيم به شنونده به خدمت میگيرد، زيرا قصه بيشتر شنيده میشود تا آن که خوانده شود. ولی داستان، درک بينايی و درک شنوايی را برای احساس شيئيت اشياء و نيز بازسازی وقايع و فضا - مکان و درک موقعيت برای امر خواندن به خدمت میگيرد.» (ص ۳۳) يا با آوردن بخشی از متن رمانس «امير ارسلان» در صفحهی ۱۲۷ اشاره میکند، روايت قصهيیست که بی هيچ ذکر جزئياتی به صورت روايت صرف پيش میرود. در چنين متنهايی هيچ حجمی ايجاد نمیشود. چهگونگی زيبايی و زشتی آدمها عينيت نمیيابد. زيبا زيباست و زشت زشت ... صفات آدمها مطلق است و هيچگاه شخصيت شکل نمیگيرد، و ديگر نمونهها در صفحات ۳۹ و ۱۱۹.
شايد اين طور بتوان گفت که قصه در نگاه ابوتراب همانند غدهی چرکينیست در ادبيات ما، که او را بيش از هر کس ديگری آزردهخاطر کرده است، چراکه همواره در پی فرصتیست تا اين غدهی چرکين را جراحی کند. از متن چنين بر میآيد که قصه شرايط توليد، تکثير و بقا، جادو و خرافه (فضا - مکان معانی غير قابل لمس و درک و عموما نقدناپذير) را فراهم آورده و امکان پرسش و خصلت پرسشگری را از انسان سلب میکند. او داستان را مکانی امن برای رهايی از کلان مفاهيم و کليتها میداند و حيات دوبارهی پرسش و پرسشگری را مديون ظهور داستان. و معتقد است که اين پرسشگری میتواند کل هستی و همهی مظاهر آن، همچون قانون، قدرت، آيين، عرف و تاريخ را مورد پرسش قرار دهد. ابوتراب خسروی به جای پرداختن به مباحثی همچون آمار کلمه در داستان کوتاه يا بلند، داستان طرح است يا نيست، آغاز، ميانه، پايان، حوادث اصلی و حوادث فرعی، شخصيتهای اصلی، متقابل، متضاد، قالبی، تمثيلی يا نمادين، گره و گرهگشايی يا اين که داستان کوتاه بايد چنين باشد و چنان که مثلا بشود آن را در سر ميز ناهار يا شام برای دوستان تعريف کرد و از اين دست مباحث، وقت خود و هزينهی مخاطب را ارزش میگذارد و به قول «ارواح شهرزاد» به جای انتقال مقداری دانش ادبی و تعدادی اصطلاح که در معنايشان هم جدل و من مَنه وجود دارد و البته ثمری هم نخواهد داشت، يکراست میرود سراغ بطن داستان و نمیدانم چرا نام کتاباش را میگذارد «حاشيهيی بر مبانی داستان»؟ اگر اين را نگويم که ابوتراب با انتخاب اين عنوان، به رندی از دست منتقد فرار کرده و حاشيهی امنی برای خودش و کتاباش فراهم کرده است شايد به منتقد بودنام شک کنيد. هرچند که ابوتراب از تکرار در بحث عناصر و مبانی داستان پرهيز میکند، اما انتظار میرفت که به لايهبندی و لايهمندی داستان اشارهيی میکرد، چراکه اين از واجباتِ نه فرعی که شرعی داستان است.
ادامه دارد ...
* شهريار مندنیپور، «ارواح شهرزاد»، انتشارات ققنوس، ص ۹
30 تیر 1389
||
(نقد ادبی)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه
نظر خوانندگان:
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.








