پيشينهی « داستان فارسی » در برزخ:
![]() |
سبيلتان کج شده قربان محمدهادی پورابراهیم (26 مرداد 1389) آن وقت میشود مثل سنگ. دو تا از دندانهای بالايی سمت چپ و سه تا از پايينیها به خاطر همين چيزها خراب شدند. حالا هر وقت غذا میخورم بايد دهانام را با آب بشويم. معمولاً به اندازهی لقمهی آخر از توی دهانام میآيد بيرون. اگر هم نيايند مثلاً وقتی که گوشتی يا چيز کشداری خورده باشم بايد با يک چيز سفت و نازکی آنها را وادار کنم که بيايند بيرون وگرنه همهی فکرم را مشغول میکنند. فکرت هم که مشغول شد ديگر نمیتوانی به چيزهای ديگری فکر کنی. مثلاً فکر کنی که امروز به چه بهانهای زنگ يکی از خانهها را بزنی. اگر زنگ نزنی و با نوک کليدت چند بار بزنی روی قسمت فلزی در بهتر است. خودش بهانهای است. وقتی میگويد بله يا میگويد شما، میگويی فلانی هستم آقا. وقتی هم در را باز کرد میگويی شما هم برق نداريد. او هم بلافاصله اطرافاش را نگاه میکند و مثلاً اگر تلویزيوناش روشن نباشد کليد کنار دستیاش را میزند و میگويد نه، شايد از فيوزتان باشد... |
![]() |
مارال آرمین مالکی (4 مرداد 1389) نسیم نوازشگر و ولرم خرداد از لای پنجره داخل میشد. برف سختجان نزدیک قلهها هم کم کم آب شده بود. شتک سبزی زده بود بر دامنههای خاکی رنگی که میرفتند تا زیر آفتاب تموز بریان شوند. از این منظرهی بیبدیل کوهستانی نمیتوانست چشم بردارد. نگاهاش از این قله تا آن قله، از این پناهگاه تا آن پناهگاه میدوید. کودک که بود بابا برایش نامها را گفته بود. با انگشت نقطهی نامعلومی را نشان میداد و خاطرهای میگفت از روزی سخت. گرم گرم و تفته یا سرد سرد و یخزده. مارال نامها را به یاد نسپرده بود. خود کوه را حس کرده بود. منظرهی قابشدهاش را در پنجرهی چهارفصل از بر بود. بابا گفته بود تو مارالای. مارال همین کوه. از وقتی آدمها تا آن بالاها هم خانه ساخته بودند این کوه، مارال که سهل است، روباه و شغال هم ندارد. این کوه کوه مارال شده بود. از کودکی گذشته بود و بیست و چند بهاری را کنار همین پنجره مزه کرده بود... بهار امسال اما طعم دیگری داشت... |
![]() |
عنکبوت علی عسگری (7 تیر 1389) مُرد، جوان بود، بیست سال، حالا دو سه ماه این ور و آن ور... چه فرقی میکند؟ مرده، این مهم است، ماه پیش مقابلام نشسته بود، لمیده بود روی کاناپه، ولی حالا... حالا ازت چه مانده؟ آن موقع اسمات علی بود و فردا میشود نامی روی سنگ قبری توی ردیف بیپایان سنگهای سفید و سیاه. موقع مرگ حتماً نگاهی انداخته بودی به در و دیوار، به اتاق تاریکات، به رشتهی چراغهای چشمکزن قرمزی که دور تا دور اتاق کشیده بودی، چراغهایی که آرام آرام رنگ میباختند و سرت میچرخید و میچرخید و صدای نوار میکوبید توی سرت، اما نه، اینها پیش از مرگ بوده، وقتی داشت خوابت میبرد، خوبی قرص همین است، اول میخواباندت و بعد در خواب بیزجر میمیری. بیزجر؟.... |
![]() |
سفرِ گم شدن احمد زاهدی (22 خرداد 1389) فنجان را که برگرداندم، آنقدر کثیف بود که مطمئن شدم راست میگوید. تلویزیون کافه اخبار آشنای سیل را پخش میکرد. چند میز آنطرفتر دختری تنها نشسته بود و دستهایش را دور فنجان بسته بود. جایی را نگاه نمیکرد و نمیدید نگاهاش میکنم. دیدنی نبود، اما فکر میکردم آیا چهرهی آن دختری که فقط دستهایش را از پشت دوربین میدیدم هم این چنین بوده؟ دخترک را تنها رها کردم و بی خداحافظی بیرون آمدم. بیرون سرد بود. زمستان است. ده دقیقه به نیمهشب مانده بود؛ رانندههای راهی بی مسافر، حشیش میکشیدند و بوی خوش آن تمام هوای اطراف میدان را پر کرده بود. بیاختیار شروع کردم به فحش دادن؛ آرام آرام و بعد بلند، بلندتر. صبح بود که بیست جنازهی کبود و سیاه را که تازه از آب گرفته بودند دیدم... |
![]() |
داستانی بدون عنوان از امیرحسین بهبهانینیا امیرحسین بهبهانینیا (16 خرداد 1389) در چوبی را با شدت به هم نزد - نزد آن گونه که خیال میکردم! - تنها صدای جیرجیر لولای در، کشدارتر از حدِ تصورم بر زمان کشیده شد! و خط انداخت. در که به چهارچوب خورد، پردهها کنار رفتند! حجمِ هوای اتاق تعادلاش را از دست داده بود و دو لای پنجره از هم گریخته، بازی بازی میکردند. |
![]() |
بوی عمیق چاه صالح تسبیحی (4 خرداد 1389) آنقدر زدماش که دستام بی حس شدند (دستهایش را نشان میدهد). آنقدر که دیگر نه توی دستهای من رمق ماند و نه توی تن او. همان موقع بود که رفت طرف پنجره. ولی وایستاد. عقب عقب رفت. نمیخواست بیشتر برود. نمیخواست. (دستهایش را تکان میدهد) دو هفته خواب و خوراک نداشتیم. دفهی اولش که نبود. عوض آنکه برود خانهی خودشان سر ما هوار شد. خب خواهرم بود که بود. مگر من زن و بچه ندارم؟ آخرش نباید اینجوری میشد. (با دستی به پنجره اشاره میکند و با دست دیگر مشت میکند). |
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.













