پيشينهی « ادبیات » در برزخ:
![]() |
جنگل ابر کاوه سلطانی (5 شهریور 1389) جنگل / مشتاقانه میغلتد به اعماق خويش. |
![]() |
گناه مسیح اسماعیلی (3 شهریور 1389) خوابگرد / برخيز / از خواب |
![]() |
حملهی فضایی پویا کرمبخش (31 مرداد 1389) (داستانی از استیون میلهاوزر، منتشر شده در مجلهی نیویورکر) |
![]() |
نه! نگو که نه! سارا پرتو (30 مرداد 1389) مثل باد / بادِ بیحصارِ مست / میرسم به انتهای هرچه بود و هرچه هست |
![]() |
روی طاقچهی قلب / در حصار خط خطی هنگام (28 مرداد 1389) روی طاقچهی قلبام |
![]() |
سبيلتان کج شده قربان محمدهادی پورابراهیم (26 مرداد 1389) آن وقت میشود مثل سنگ. دو تا از دندانهای بالايی سمت چپ و سه تا از پايينیها به خاطر همين چيزها خراب شدند. حالا هر وقت غذا میخورم بايد دهانام را با آب بشويم. معمولاً به اندازهی لقمهی آخر از توی دهانام میآيد بيرون. اگر هم نيايند مثلاً وقتی که گوشتی يا چيز کشداری خورده باشم بايد با يک چيز سفت و نازکی آنها را وادار کنم که بيايند بيرون وگرنه همهی فکرم را مشغول میکنند. فکرت هم که مشغول شد ديگر نمیتوانی به چيزهای ديگری فکر کنی. مثلاً فکر کنی که امروز به چه بهانهای زنگ يکی از خانهها را بزنی. اگر زنگ نزنی و با نوک کليدت چند بار بزنی روی قسمت فلزی در بهتر است. خودش بهانهای است. وقتی میگويد بله يا میگويد شما، میگويی فلانی هستم آقا. وقتی هم در را باز کرد میگويی شما هم برق نداريد. او هم بلافاصله اطرافاش را نگاه میکند و مثلاً اگر تلویزيوناش روشن نباشد کليد کنار دستیاش را میزند و میگويد نه، شايد از فيوزتان باشد... |
![]() |
دو بيت: هوای پر زدن عبدالقادر قادری (23 مرداد 1389) گــــلَ زیــــبایَ تـــو بالا نـشیـــنه |
![]() |
دلتنگی احمد صوفی (18 مرداد 1389) وقتی به خانه برگشتی / لبخندت را / کنار گلدان / پشت پنجره بگذار، |
![]() |
منطق خشک سیده زهرا میرباقری (11 مرداد 1389) (داستانی از راسل مالونی) |
![]() |
برادرم ... مریم پالیزبان (9 مرداد 1389) دستهای تاريکات / شست / آخرين نور تابستان را |
![]() |
سه شعر: گناه، فرشتهی چشمهی سياه و ... امیر امیری (6 مرداد 1389) بر سپيد کاغذی / سياه کرده بود / آرزوهايش را |
![]() |
مارال آرمین مالکی (4 مرداد 1389) نسیم نوازشگر و ولرم خرداد از لای پنجره داخل میشد. برف سختجان نزدیک قلهها هم کم کم آب شده بود. شتک سبزی زده بود بر دامنههای خاکی رنگی که میرفتند تا زیر آفتاب تموز بریان شوند. از این منظرهی بیبدیل کوهستانی نمیتوانست چشم بردارد. نگاهاش از این قله تا آن قله، از این پناهگاه تا آن پناهگاه میدوید. کودک که بود بابا برایش نامها را گفته بود. با انگشت نقطهی نامعلومی را نشان میداد و خاطرهای میگفت از روزی سخت. گرم گرم و تفته یا سرد سرد و یخزده. مارال نامها را به یاد نسپرده بود. خود کوه را حس کرده بود. منظرهی قابشدهاش را در پنجرهی چهارفصل از بر بود. بابا گفته بود تو مارالای. مارال همین کوه. از وقتی آدمها تا آن بالاها هم خانه ساخته بودند این کوه، مارال که سهل است، روباه و شغال هم ندارد. این کوه کوه مارال شده بود. از کودکی گذشته بود و بیست و چند بهاری را کنار همین پنجره مزه کرده بود... بهار امسال اما طعم دیگری داشت... |
![]() |
وقتی دلام برایات تنگ میشود هنگام (2 مرداد 1389) نابردهرنج / آسمان مشکوک / بیچاره مادرم تاريکی |
![]() |
نقشهخوانی در تاريکی و يک روز شبيه انسان بوديم رضا مرتضوی (25 تیر 1389) دستهايی هستند / که کيلومترها پوست را / پيمودهاند |
![]() |
به جای حق به باطل عهد کرديم! نورالله وثوق (23 تیر 1389) ميانِ شعله خود را میگدازم |
![]() |
سه مرد مریم پالیزبان (21 تیر 1389) سه مرد روی ماسهها / کنار هم / راه میروند |
![]() |
انتقام مجتبا کولیوند (17 تیر 1389) داستانی از ژوزه ساراماگو، نویسندهی پرتغالی برندهی جایزهی ادبی نوبل سال 1998 پسر جوان از رودخانه بازگشت. پابرهنه بود. پاچهی شلوارش را تا روی زانو بالا زده بود و ساق پاهایش به لجن آلوده بود. پیراهن سرخی به تن داشت که دکمههایش باز بود. دستهای مو که بر روی سینهی او تازه داشتند رشد میکردند، خودنمایی می کرد. رگههای عرق از لابهلای موهای سیاه و پرپشتاش بیرون می زد و به طرف گردناش جاری بود. پیکرش زیر فشار دو تسمهی چرمی که بر روی شانه حمل میکرد، خمیده بود. هنوز از جلبرگهای خیسی که به نخهای تسمه آویخته بودند، قطرات آب میچکید... |
![]() |
برج فراموشی شاپور احمدی (15 تیر 1389) شرمسار اکنون پی بردهام ماهی برهنهی بیتاجی چند روزیست در بادهای سرخ و تيغهای آتشينی که تا شبگير میبارند، به اين سو غلتيده است. و گرچه اندکی ترشيده است، جيکجيک نه، نالهی کوتاهی دارد. البته چشمهايش را با درماندگی میبندد. سالهاست هيچکاره بودهام، چراکه با بددلی به فارسی خود میپرداختم، اما حالا زبانام ريزريز و سبک شده است. در حاشيهی مادينهيی که دليرانه میتابد، تاب نمیآورم. در آبدانههای شرجی، شبانه میدمم و دمرو با اين خيال میخسبم که چه رنگی چه نشانی از خود میبينم اکنون شرمسار ... |
![]() |
عنکبوت علی عسگری (7 تیر 1389) مُرد، جوان بود، بیست سال، حالا دو سه ماه این ور و آن ور... چه فرقی میکند؟ مرده، این مهم است، ماه پیش مقابلام نشسته بود، لمیده بود روی کاناپه، ولی حالا... حالا ازت چه مانده؟ آن موقع اسمات علی بود و فردا میشود نامی روی سنگ قبری توی ردیف بیپایان سنگهای سفید و سیاه. موقع مرگ حتماً نگاهی انداخته بودی به در و دیوار، به اتاق تاریکات، به رشتهی چراغهای چشمکزن قرمزی که دور تا دور اتاق کشیده بودی، چراغهایی که آرام آرام رنگ میباختند و سرت میچرخید و میچرخید و صدای نوار میکوبید توی سرت، اما نه، اینها پیش از مرگ بوده، وقتی داشت خوابت میبرد، خوبی قرص همین است، اول میخواباندت و بعد در خواب بیزجر میمیری. بیزجر؟.... |
![]() |
نغمهی ناقوسها محمد فلاحنیا (5 تیر 1389) (ترجمهی شعری از پیير پائولو پازولينی) وقتی که صبحدم در آبِ چشمهها تن میشويد، / شهرِ من ميانِ تصاويرِ ساکن ناپديد میشود. |
![]() |
عشقات وجودم را چون فرا گيرد رضا انصاریراد (30 خرداد 1389) (دو شعر از نزار قبانی) عشقات وجودم را چون فرا گيرد / رنگارنگ ابری خواهم شد |
![]() |
سه، مرده بودند و یکی جان نداشت برزخنشینان (27 خرداد 1389) درخت سنجدی از پاشنهی پای او بیرون آمد. بر سر آن درخت زرد آلو رفتیم. خربزه کاشته بودند. به فلاخن آب میدادند. از آن درخت، بادنجان فرود آوردیم و قلیه زردکی ساختیم و به اهل دنیا گذاشتیم. |
![]() |
به خاطر روزهای نيامده صبر کن پژمان طرفهنژاد (24 خرداد 1389) (سه شعر کوتاه در ادامهی يکديگر) به خاطر روزهای نيامده صبر کن! / سهم ما جايی که نبايد میرسد |
![]() |
سفرِ گم شدن احمد زاهدی (22 خرداد 1389) فنجان را که برگرداندم، آنقدر کثیف بود که مطمئن شدم راست میگوید. تلویزیون کافه اخبار آشنای سیل را پخش میکرد. چند میز آنطرفتر دختری تنها نشسته بود و دستهایش را دور فنجان بسته بود. جایی را نگاه نمیکرد و نمیدید نگاهاش میکنم. دیدنی نبود، اما فکر میکردم آیا چهرهی آن دختری که فقط دستهایش را از پشت دوربین میدیدم هم این چنین بوده؟ دخترک را تنها رها کردم و بی خداحافظی بیرون آمدم. بیرون سرد بود. زمستان است. ده دقیقه به نیمهشب مانده بود؛ رانندههای راهی بی مسافر، حشیش میکشیدند و بوی خوش آن تمام هوای اطراف میدان را پر کرده بود. بیاختیار شروع کردم به فحش دادن؛ آرام آرام و بعد بلند، بلندتر. صبح بود که بیست جنازهی کبود و سیاه را که تازه از آب گرفته بودند دیدم... |
![]() |
رودخانه، صدا، حرکت مجید کوهکن (17 خرداد 1389) (شعری در سه بند از مجید کوهکن با ترجمهی به انگليسی با قلم رضا پرهيزگار) رودخانهيی که صدا ندارد / خانهيیست که رود ندارد ... River, Sound, Motion |
![]() |
داستانی بدون عنوان از امیرحسین بهبهانینیا امیرحسین بهبهانینیا (16 خرداد 1389) در چوبی را با شدت به هم نزد - نزد آن گونه که خیال میکردم! - تنها صدای جیرجیر لولای در، کشدارتر از حدِ تصورم بر زمان کشیده شد! و خط انداخت. در که به چهارچوب خورد، پردهها کنار رفتند! حجمِ هوای اتاق تعادلاش را از دست داده بود و دو لای پنجره از هم گریخته، بازی بازی میکردند. |
![]() |
آلبوم، آکواريوم، پيچک و کوچهی پشتی مجید کوهکن (10 خرداد 1389) (چهار شعر با ترجمهی آنها به انگليسی با قلم رضا پرهيزگار) هميشه صفحهی اول اين آلبوم خالی بوده است / جای عکس دختری / با پاهای بهار ... The first page of this album has always been blank |
![]() |
شعر چيست و بعد از پنجاه سال رضا انصاریراد (7 خرداد 1389) دو شعر از «نزار قبانی» نمیدانم از شعر چه میخواهم اما خوب میدانم / لحظهيی خود را / سرگرم نازکانديشیهای شاعرانه نکردهام. |
![]() |
بوی عمیق چاه صالح تسبیحی (4 خرداد 1389) آنقدر زدماش که دستام بی حس شدند (دستهایش را نشان میدهد). آنقدر که دیگر نه توی دستهای من رمق ماند و نه توی تن او. همان موقع بود که رفت طرف پنجره. ولی وایستاد. عقب عقب رفت. نمیخواست بیشتر برود. نمیخواست. (دستهایش را تکان میدهد) دو هفته خواب و خوراک نداشتیم. دفهی اولش که نبود. عوض آنکه برود خانهی خودشان سر ما هوار شد. خب خواهرم بود که بود. مگر من زن و بچه ندارم؟ آخرش نباید اینجوری میشد. (با دستی به پنجره اشاره میکند و با دست دیگر مشت میکند). |
![]() |
گويش جان خسته شاپور احمدی (3 خرداد 1389) هنگامی که در ساحل دريای سبز |
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسندهی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.
































