زنده
برزخستان
گفت‌وگو
سفرنامه
رادیو برزخ
پیشنهاد برزخ
پایگاه‌های دیگر
ادبیات
هنر
اندیشه



يک عکس فوری (و يک شعر ديگر)
سارا پرتو (شعر فارسی)   [ 18 شهریور 1389 ]

برای عكس خودم
گريه می‌كنم
كه پير می‌شود
لابه‌لای انبوه سپيد گيسوان دفترم ...


عاشقانه‌ی هارمونیک
سید محمد صدرالغروی (سینما)   [ 17 شهریور 1389 ]

چهل‌سالگی ملودرامی با رویکرد اجتماعی است که به طبقه‌ی متوسط می پردازد و دغدغه های انسانی مثل حقیقت و عدالت را دنبال می کند. این فیلم با محوریت قصه ای جذاب، کشمکش‌های درونی و بیرونی یک زوج را طرح می کند و از زاویه نگاهی اقتباسی، به شخصیت زن، روابط انسانی کمرنگ شده و شهود و عرفان می پردازد.


نقاش مال خودش نیست
برزخ‌نشینان (گفت‌وگو)   [ 12 شهریور 1389 ]

گفت‌وگوی برزخ‌نشینان با حسین ماهر در منزل او در دزاشیب شمیران انجام شد. باید اذعان داشت آن‌چه حسین ماهر را از هم‌صنفان‌اش و نیز هم‌نسلان‌اش در هنرهای دیگر متمایز می‌کند، صفا، سبکی و تواضع بی‌کرانی است که در کردار او نمود دارد و گفت‌وگو را جذاب‌تر می‌کند.


گمانيسم
محمدهادی پورابراهیم (انتلکتوئل)   [ 10 شهریور 1389 ]

انسان قبل از اين كه به نحله‌يی رو بياورد و نظرگاهی برگزيند، در سرزمين پهناور «گمان»‌ها زندگی می‌كند. گمان‌ها رهايش نمی‌كنند، حتا آن هنگام كه عقايدی بر می‌گزيند و مكتبی يا مذهبی می‌شود. انسان خواه ناخواه دچار گمان است و با روی‌گردانی يا انتخاب شيوه‌يی مسالمت‌آميز به زندگی‌اش در كنار آن‌ها ادامه می‌دهد ...


من پری کوچک غمگينی را می‌شناسم که شب از يک «صحبت» عاشقانه می‌ميرد و سحرگاه ...
هاجر رزمپا (انتلکتوئل)   [ 8 شهریور 1389 ]

رفته بودم کتاب‌فروشی کودکان که چند تا از آن قديمی‌هايش را سوا کنم، بگذارم گوشه‌ی کتاب‌خانه، بشود تحفه‌يی برای نسلی که دارد پا می‌گيرد تا بدانند قبل از پاور رنجرز و بت‌من، سيندرلايی و سفيد برفی و آليسی هم بوده‌اند. با شور و شعف بچه‌گانه‌يی چند تايی را که تصويرگری‌هايش همان قديمی‌ها بود، برداشتم ...


سودای تئاتری بدون بازیگر
علی قلی‌پور (نمایش)   [ 5 شهریور 1389 ]

تئاتر بدون بازیگر تقریبا بی معنی است. قید «تقریبا» در این میان برای آن دسته از آثاری است كه مانند نمایشنامه سی و شش ثانیه‌ای بكت، به نام «نفس»، به كل تعریف ما را از «هنر تئاتر» تغییر می‌دهند.


جنگل ابر
کاوه سلطانی (شعر فارسی)   [ 5 شهریور 1389 ]

جنگل / مشتاقانه می‌غلتد به اعماق خويش.
از آن‌جا تا لب رودخانه / تا لبی تازه کند.
پله‎پله کوه را بالا می‌رود / و از ابر تا شهر / درخت به درخت / توان‌اش کاسته می‌شود ...


گناه
مسیح اسماعیلی (شعر فارسی)   [ 3 شهریور 1389 ]

خوابگرد / برخيز / از خواب
بادهای مسموم در راه‌اند / سرگردانی نکن
با کولی‌ها ...


دم نمی‌زنم
کاوه احمدی علی‌آبادی (زندگی)   [ 2 شهریور 1389 ]

به من کنايه زدند تفريح برای‌ات جايز نيست. خواستم اعتراض کنم، اما انديشيدم که به راستی کارهای جدی‌تری هست، پس من «دم نمی‌زنم».
اشاره زدند، حرف زيادی نزن، چه کسی چنين حقی را به تو داده است؟ با خودم گفتم، بی خود بگو مگو نکنم، «دم نمی‌زنم» ...


حمله‌ی فضایی
پویا کرم‌بخش (داستان ترجمه)   [ 31 مرداد 1389 ]

(داستانی از استیون میلهاوزر، منتشر شده در مجله‌ی نیویورکر)
از همان ابتدا آماده بودیم، می‌دانستیم دقیقاً چه باید بکنیم، چون مگر همه‌اش را صد بار ندیده بودیم؟ - مردم خوب شهر در حال رفتن سر کار خود، برنامه‌های ناگهان قطع شده‌ی تلویزیون، صورت‌های درون جمعیت نگران به بالا، دختر کوچولو اشاره‌کنان به آسمان، دهان‌های بازشده، سگ پارس‌کنان، ترافیک متوقف شده، کیسه‌ی خرید در حال افتادن روی پیاده‌رو، و آن‌جا، در آسمان، نزدیک شدن... و بعد، وقتی بالاخره اتفاق افتاد، چون قرار بود که اتفاق بیفتد، همه می‌دانستیم که فقط مسأله‌ی زمان مطرح بوده است، در میان احساس کنجکاوی و ترس، یک آرامش خاص، آرامشی از روی آشنایی، احساس می‌کردیم، می‌دانستیم، در چنین لحظه‌ای، از ما چه انتظاری می‌رود. قضیه کمی بعد از ده صبح پخش شد...


نه! نگو که نه!
سارا پرتو (شعر فارسی)   [ 30 مرداد 1389 ]

مثل باد / بادِ بی‌حصارِ مست / می‌رسم به انتهای هرچه بود و هرچه هست
مثل کودکی که کفش‌های زندگی / به پا / از غمی / که لانه کرده توی زندگی / رها
قطره‌ام اگر / می‌رسم به رود / می‌زنم / پشت پا به هرچه بود ...


امان از واگویه
برزخ‌نشینان (ادبیات کهن)   [ 29 مرداد 1389 ]

نوشته های قائم مقام نشان از مردی دارد نویسنده که در جایگاه دولتمرد گرفتار آمده، نه آن‌که دولتمردی باشد که می نویسد.


تصویر اندیشه‌ی آزادی
صالح تسبیحی (تصویر)   [ 28 مرداد 1389 ]

این نوشته با جرح و تعدیل بسیار، در روزنامه ی شرق یک هفته پیش منتشر شد. بخش هایی که حذف شده بودند در روزنامه سفید منتشر شدند. بنابراین خواندن مطلب اصلی بد نیست! بخش های سانسور شده بولد شده اند و نخستین واژه‌ ای که زیر قیچی رفته است آزادی است....


روی طاق‌چه‌ی قلب / در حصار خط خطی
هنگام (شعر فارسی)   [ 28 مرداد 1389 ]

روی طاق‌چه‌ی قلب‌ام
               گلدانی گذاشته‌ام
                            آفتابگردان
                                    تا پنجره‌ی نگاه ...


اما چه نتيجه؟
سعید تسبیحی (چهره)   [ 27 مرداد 1389 ]

نگاهی به شعر ميرزاده‌ی عشقی و مشی او
----------------------------------------
ميرزاده‌ی عشقی، شاعر هم‌دوره‌ی ملک الشعرای بهار، در جوانی و در زمانی که بيش از هميشه به تندروی و اعتراض به مسائل حکومت می‌پرداخت، در خانه‌اش کشته و در حياط خانه از پا آويزان شد. عشقی در هوا معلق بود و ابيات اندکی که تا همان جوانی‌اش نوشته شده بودند در دست مردم و ديگر شاعران می‌چرخيد ...


سبيل‌تان کج شده قربان
محمدهادی پورابراهیم (داستان فارسی)   [ 26 مرداد 1389 ]

آن وقت می‌شود مثل سنگ. دو تا از دندان‌های بالايی سمت چپ و سه تا از پايينی‌ها به خاطر همين چيزها خراب شدند. حالا هر وقت غذا می‌خورم بايد دهان‌ام را با آب بشويم. معمولاً به اندازه‌ی لقمه‌ی آخر از توی دهان‌ام می‌آيد بيرون. اگر هم نيايند مثلاً وقتی که گوشتی يا چيز کش‌داری خورده باشم بايد با يک چيز سفت و نازکی آن‌ها را وادار کنم که بيايند بيرون وگرنه همه‌ی فکرم را مشغول می‌کنند. فکرت هم که مشغول شد ديگر نمی‌توانی به چيزهای ديگری فکر کنی. مثلاً فکر کنی که امروز به چه بهانه‌ای زنگ يکی از خانه‌ها را بزنی. اگر زنگ نزنی و با نوک کليدت چند بار بزنی روی قسمت فلزی در بهتر است. خودش بهانه‌ای است. وقتی می‌گويد بله يا می‌گويد شما، می‌گويی فلانی هستم آقا. وقتی هم در را باز کرد می‌گويی شما هم برق نداريد. او هم بلافاصله اطراف‌اش را نگاه می‌کند و مثلاً اگر تلویزيون‌اش روشن نباشد کليد کنار دستی‌اش را می‌زند و می‌گويد نه، شايد از فيوزتان باشد...


رویِ گوشِ چهره ها
مهدی شهسواری (تصویر)   [ 24 مرداد 1389 ]

وقتی درباره‌ی «گوشواره‌ها»ی «ساره قمی» با یکی از دوستان صحبت می‌کردم، از من پرسید: این روزها به این چیزها «کار هنری» می‌گویند؟ سؤالی که چند علامت سؤال دیگر را به گوش‌های من آویزان کرد ...


دو بيت: هوای پر زدن
عبدالقادر قادری (شعر فارسی)   [ 23 مرداد 1389 ]

گــــلَ زیــــبایَ تـــو بالا نـشیـــنه
هوایَ پــر زدن در ســـر ازیــنه ...


فرخی يزدی
سعید تسبیحی (چهره)   [ 22 مرداد 1389 ]

فرخی در مجلس شورای ملی به عنوان يکی از چند نماينده‌ی واقعی مردم حضور داشت. او زمانی که بر مسند وکالت مردم نشست، بر اين فکر بود که شايد اين آغازی نو باشد. او شروع به نوشتن اشعار تازه‌يی کرد و آن‌ها را در صحن مجلس با حرارت می‌خواند، اما اين خيال خوش دوام چندانی نيافت. فرخی يزدی در روزگار نوجوانی، در پی سرودن منظومه‌يی خطاب به شاه، که سراسر اندرز بود، به زندان افتاد ...


دل‌تنگی
احمد صوفی (شعر فارسی)   [ 18 مرداد 1389 ]

وقتی به خانه برگشتی / لبخندت را / کنار گلدان / پشت پنجره بگذار،
خورشيد / دل‌تنگ نگاه توست / در اين روزهای بارانی ...


بهارِ ملک الشعرا
سعید تسبیحی (چهره)   [ 14 مرداد 1389 ]

بهار بر خلاف بسياری از شعرای هم‌دوره‌ی خودش علاقه‌ی چندانی به خشونت نداشته است. البته که گاهی ميانه‌روی‌های بی حد و حساب او بلاتکليفی به وجود می‌آورد و نمی‌توانيم بفهميم که واقعا بهار به فکر منافع خودش بوده يا به عنوان يک نماينده‌ی مجلس به فکر منافع مردم. اين ميانه‌روی‌ها تا جايی پيش می‌رود که او در پی دستور توقيف روزنامه‌ی «نوبهار» که خودش سردبير آن بود ...


منطق خشک
سیده زهرا میرباقری (داستان ترجمه)   [ 11 مرداد 1389 ]

(داستانی از راسل مالونی)
وقتی آن شش شامپانزه وارد زندگی‌اش شدند، آقای باین بریج سی و هشت ساله و مجرد بود. حوالی کانکتی‌کات در یک خانه‌ی قدیمی زندگی می‌کرد. با یک درشکه‌ی سواری، یک گل‌خانه، یک زمین تنیس و یک کتاب‌خانه از کتاب‌های دست‌چین شده، زندگی آرامی داشت. آب باریکه‌ای را که از «نیویورک ریل‌استیت» در می‌آورد با دقت زیاد، طوری که مایه‌ی دردسر کسی نشود، خرج می‌کرد. سالی یک بار اواخر آوریل، زمین تنیس‌اش را تر و تمیز می‌کرد و همه‌ی همسایه‌ها مجاز بودند از آن استفاده کنند؛ مقرری ماهیانه‌اش از برنتانو هفتاد و پنج دلار کم‌تر شده بود؛ هر سه سال یک‌بار، در نوامبر، کادیلاک قدیمی‌اش را با یکی جدیدتر عوض می‌کرد؛ سیگار لایت را با قیمت مناسب در بسته‌های هزار تایی از طریق یک تنباکو فروشی در هاوانا وارد می‌کرد...


شهر رویا‌های مجسم
صالح تسبیحی (سفرنامه)   [ 10 مرداد 1389 ]

استانبول شهر رویا های مجسم و شاید بتوان گفت یگانه شهر زنده ی دنیاست که عشق در کوچه پس کوچه های آن جریان دارد. آسمان آبی پررنگ، پرنده های دریایی و ابرهای متحرکی که مدام خالی و پر می شوند و عمقی کشیده تا دور دست دارند، آب که همه جا هست و شهر را از همه طرف به محاصره در آورده ولی آرام و رونده و پاک است، و قهوه خانه‌های کوچک و چوبی متعدد و قلیان و چای کوچک قند پهلو همه‌، استانبول را قادر می سازند که برای یک مسافرت تابستانی، مخصوصا دو نفره، بهترین گزینه باشد.


برادرم ...
مریم پالیزبان (شعر فارسی)   [ 9 مرداد 1389 ]

دست‌های تاريک‌ات / شست / آخرين نور تابستان را
برادرم که رفت / کودکی گريخت / از پشتِ صف‌های مردان پاييزی ...


مسائلی در شعر بامداد
سعید تسبیحی (چهره)   [ 8 مرداد 1389 ]

شاملو از ديگر شعرای نام‌دار به عصر امروز ما نزديک‌تر است. برخی شعرهای شاملو را بهترين اشعار نو می‌دانند. البته که اين ديد بی‌جا هم نيست، چراکه در مقايسه با نيما در بسياری از موارد پختگی بيشتری در اشعار شاملو ديده می‌شود. سال‌های زيادی از مرگ شاملو نمی‌گذرد. شايد همين نزديکی به عصر امروز باشد که موجب خشونت بيشتر در اشعار شاملو شده است ...


سه شعر: گناه، فرشته‌ی چشمه‌ی سياه و ...
امیر امیری (شعر فارسی)   [ 6 مرداد 1389 ]

بر سپيد کاغذی / سياه کرده بود / آرزوهايش را
و نگاه‌اش / به ساعتی بود / که به دوش می‌کشيد / بار سنگين گناه آدم را ...


به سالن تأتر مولوی بروید برای وداع
محمد عاقبتی (نمایش)   [ 5 مرداد 1389 ]

خوشحالید؟ موفق شدید؟ حرف‌تان را به كرسی نشاندید؟ بر چه...؟ بر خاموشی چراغی كه بر خانه‌ی خیل عظیمی روا بود؟ سفارش صندلی برای رستوران و سفره و نمكدان و بشقاب داده‌اید برای كاربری جدید سالن؟ از لاله‌زار چراغ‌های رنگی خرید كرده‌اید؟ نامش را چه خواهید گذاشت، «سلف سرویس مولوی»؟ راضی شدید؟ هیچ كس صدایش درنیامد آخر، مذاكره و درخواست از مد افتاده است. اعتراض و نشست و نامه‌نگاری نخ‌نما شده است. چه نقشه‌ای برای صندلی‌های تماشاگران خواهید كشید؟


مارال
آرمین مالکی (داستان فارسی)   [ 4 مرداد 1389 ]

نسیم نوازشگر و ولرم خرداد از لای پنجره داخل می‌شد. برف سخت‌جان نزدیک قله‌ها هم کم کم آب شده بود. شتک سبزی زده بود بر دامنه‌های خاکی رنگی که می‌رفتند تا زیر آفتاب تموز بریان شوند. از این منظره‌ی بی‌بدیل کوهستانی نمی‌توانست چشم بردارد. نگاه‌اش از این قله تا آن قله، از این پناهگاه تا آن پناهگاه می‌دوید. کودک که بود بابا برایش نام‌ها را گفته بود. با انگشت نقطه‌ی نامعلومی را نشان می‌داد و خاطره‌ای می‌گفت از روزی سخت. گرم گرم و تفته یا سرد سرد و یخ‌زده. مارال نام‌ها را به یاد نسپرده بود. خود کوه را حس کرده بود. منظره‌ی قاب‌شده‌اش را در پنجره‌ی چهارفصل از بر بود. بابا گفته بود تو مارال‌ای. مارال همین کوه. از وقتی آدم‌ها تا آن بالا‌ها هم خانه ساخته بودند این کوه، مارال که سهل است، روباه و شغال هم ندارد. این کوه کوه مارال شده بود. از کودکی گذشته بود و بیست و چند بهاری را کنار همین پنجره مزه کرده بود... بهار امسال اما طعم دیگری داشت...


وقتی دل‌ام برای‌ات تنگ می‌شود
هنگام (شعر فارسی)   [ 2 مرداد 1389 ]

نابرده‌رنج / آسمان مشکوک / بی‌چاره مادرم تاريکی
رفته‌های ياد / رنگ به چهره ندارم
وقتی که خودخواه می‌شوی / قربان رخساره‌ات / ميسر نمی‌شود ...


نقدنوشته‌يی بر کتاب «حاشيه‌يی بر مبانی داستان» اثر ابوتراب خسروی - بخش دوم
محمدهادی پورابراهیم (نقد ادبی)   [ 1 مرداد 1389 ]

تئوری‌ها و قواعد معمولا مشروط و متغير هستند، يعنی مقدم بر آفرينش هنری نيستند، بل‌که ناشی از آن هستند. قواعد پی‌آمد خلاقيت و آفرينش هنری محسوب می‌شوند، پس توليد هستند. از همين رو لازمه‌ی خلق به شمار نمی‌آيند و تاريخ هم اين ادعا را تأييد می‌کند. با قبول اين پيش‌فهم و پيش‌فرض می‌توان گفت آن‌چه که تا پيش از اين‌ها تحت عنوان عناصر داستان با آن‌ها آشنا شده‌ايم بيشتر به شرح و ساخت و چه‌گونگی شکل‌گيری فضاهايی در مجاورت داستان مشغول بوده‌اند که عموما به کار نقد می‌آيند تا خلق. آن‌ها ما را در امر بررسی داستان بيشتر ياری می‌دهند تا توليد آن. آن‌چه که اين نويسنده‌ی داستان‌سرا به آن همت گماشته است مخاطب را برای خلق می‌آموزد تا نقد ...




خوراک خبری برزخ
© بازنشر مطالب برزخ تنها با اجازه از نویسنده‌ی اثر و به شرط ذکر منبع و آدرس آن مجاز است.